طلحة بن عبيد اللّه و عاصم بن ثابت بودند . ديگران بر بالاى كوه رفتند و كسى در شهر فرياد زد كه : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كشته شد ؛ لذا دلها از آن خبر از جاى كنده شدند و فراريان سرگردان شده و به چپ و راست متوارى شدند .
هند بن عتبه مزدى براى وحشى قرار داده بود تا پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يا امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السّلام يا حمزة بن عبد المطلب عليه السّلام را بكشد .
وحشى به او گفت : امّا محمد را ، نمىتوانم بر او دست يابم چون يارانش گرداگرد او هستند ؛ و امّا على ، در هنگام مبارزه از گرگ هم هوشيارتر و مراقبتر است ؛ امّا حمزه ، در او اميدوارم چون وقتى كه غضبناك شود اطراف خود را نمىپايد .
[ شهادت حضرت حمزه ]
حمزه - در آن روز - با پر شتر مرغى كه بر سينه داشت قابل تشخيص بود ، پس وحشى در پاى درختى به كمين او نشست ، حمزه او را ديد و به سويش شتافت و با شمشير بر او زد امّا ضربهاش به خطا رفت و از سرش گذشت .
وحشى گفت : حربهام را آنقدر حركت دادم تا بر او دست يافتم و به سوى او پرتاب كردم كه به پهلوى او اصابت كرد و فرو رفت ، او را رها ساختم و وقتى كه جان سپرد پيش او رفتم و حربهام را باز ستاندم ، و مسلمانان با گريز خود از من و او غافل ماندند .
آنگاه هند آمد و دستور شكافتن شكم حمزه و جدا كردن كبد او و پارهپاره كردن او را داد . پس بينى و گوشهايش را بريدند و او را پارهپاره كردند در حالى كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از او غافل مانده و از سرانجام كار آگاهى نداشت .
[ گريختن مردم و پايدارى امير مؤمنان عليه السّلام ]
راوى حديث - كه زيد بن وهب است - گفت : به ابن مسعود گفتم : مردم از اطراف پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گريختند تا اينكه جز على بن ابى طالب عليه السّلام و ابودجانه و سهل بن حنيف كس ديگرى نماند ؟ !