هنگامى كه در روز احد مردم از پيش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گريختند ، به قدرى بر او اندوهناك شدم كه از خود بىخود گشتم و من در پيشاپيش او بودم و شمشير مىزدم ، پس در طلب او برگشتم امّا او را نيافتم ، با خود گفتم : هرگز پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نمىگريزد و او را در كشتهها نيز نديدم و گمان مىكنم كه او از ميان ما به آسمان برده شد ، پس غلاف شمشيرم را شكستم و گفتم : آنقدر با اين براى دفاع از پيامبر خواهم جنگيد تا كشته شوم ؛ پس بر آن قوم حملهور شدم و آنان شكافته شدند ، آنان گريختند ، ناگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در حالى كه بيهوش شده و به زمين افتاده بود يافتم ، پس بر بالاى سر او ايستادم ، او به من نگريست و فرمود : اى على ! مردم چه كردند ؟
گفتم : كفر ورزيدند اى پيامبر خدا ، و از دشمن گريختند و تو را تسليم كردند .
پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به گروهى از لشكر كه به سوى او مىآمدند نگريست و به من فرمود :
اى على ! اين گروه را از من بران .
من بر آنان حمله كردم و از چپ و راست با شمشيرم بر آنان زدم تا پاى به فرار گذاشتند .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : اى على ! ستايش خود را در آسمان مىشنوى ؟ همانا فرشتهاى كه او را « رضوان » گويند ندا سر مىدهد كه : « شمشيرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز على نيست » . من از خوشحالى گريستم و خداوند سبحان را بر نعمتش ستودم .
* و حسن بن عرفه ، از عمارة بن محمد ، از سعد بن طريف ، از ابى جعفر محمد بن على عليه السّلام ، از پدرانش عليهم السّلام روايت كرد كه : روز احد فرشتهاى از آسمان ندا داد كه :
« شمشيرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز على نيست » .
* مانند آن را ابراهيم بن محمد بن ميمون ، از عمرو بن ثابت ، از محمد بن عبيد اللّه بن ابى رافع ، از پدرش ، از جدّش روايت كرد كه : همچنان از ياران پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىشنيديم كه مىگفتند : در روز احد منادى از آسمان ندا داد كه : « شمشيرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز على نيست » .
* سلّام بن مسكين ، از قتاده ، از سعيد بن مسيّب روايت كرد كه : اگر جايگاه على را در روز احد مىنگريستى ، او را در سمت راست پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىيافتى كه با شمشير از او
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 82
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٨٢