پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به گروهى اشاره فرمود كه از كوه پايين آمدند ، على عليه السّلام بر آنان هجوم برده پراكنده كرد ؛ سپس اشاره فرمود به گروهى ديگر ، كه على عليه السّلام به آنان نيز حملهور شده و تاراند ؛ سپس به گروهى ديگر اشاره فرمود ، كه بر آنان هجوم كرده و گريزان ساخت .
آنگاه جبرئيل عليه السّلام آمد و فرمود : اى پيامبر خدا ! فرشتگان از نيكى جانگذشتگى على عليه السّلام در راه تو شگفتزده شدهاند ، و ما نيز به شگفت آمديم .
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : چه چيزى مىتواند او را از اين كار باز دارد در حالى كه او از من است و من از او هستم .
جبرئيل عليه السّلام فرمود : و من از شما دو تن هستم .
* حكم بن ظهير ، از سدّى ، از ابى مالك ، از ابن عباس رضى اللّه عنه روايت كرد كه : در آن روز طلحة بن ابى طلحه بيرون آمده و در ميان دو لشكر ايستاد و فرياد زد : اى ياران محمد ! شما ادّعا مىكنيد كه خداوند تعالى ما را با شمشيرهايتان زودتر به آتش مىرساند ، و شما را با شمشيرهايمان زودتر به بهشت مىرساند ، پس كدام يك از شما به مبارزهء من درمىآيد ؟
امير مؤمنان عليه السّلام براى رويارويى با او آمد و فرمود : به خدا سوگند كه امروز تو را رها نخواهم ساخت تا با شمشيرم زودتر به آتش برسانم .
پس دو ضربه ميان آنان رد و بدل شد كه على بن ابى طالب عليه السّلام ضربهاى بر دو پاى او زد و آنها را جدا كرد ، او به زمين افتاد و عورتش نمايان شد ؛ پس گفت : تو را به خدا و به خويشاوندى - اى پسر عمو - سوگند مىدهم .
امير مؤمنان عليه السّلام او را رها كرد و به جايگاهش برگشت ، مسلمانان به او گفتند : چرا كارش را يكسره نساختى ؟ فرمود : مرا به خدا و خويشى سوگند داد ، به خدا سوگند او پس از اين ضربه هرگز زنده نخواهد ماند .
طلحه در همان جا مرد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به آن بشارت داده شد و خرسند گرديد و فرمود :
اين است بزرگ لشكر .
* محمد بن مروان ، از عماره ، از عكرمه روايت كرد كه : از على عليه السّلام شنيدم كه فرمود :
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 81
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٨١