تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
شيبه و فرزندش وليد بودند ؛ آنگاه عتبه ، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را صدا كرده و گفت : اى محمد ! كسانى را از قريش به سوى ما بيرون آور كه همتراز ما باشند . پس سه تن از جوانان انصار به سوى آنان شتافتند . عتبه به آنان گفت : شما كيستيد ؟ آنان خود را به او معرفى كردند . عتبه به ايشان گفت : ما نيازى به مبارزهء شما نداريم ، ما فقط فرزندان عموى خود را خواستيم . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به انصار فرمود : به جايگاه خويش بازگرديد . سپس فرمود : اى على ! برخيز ؛ اى حمزه ! برخيز ؛ اى عبيده ! برخيز ؛ بر حقّ خود كه خداوند پيامبرتان را به آن برانگيخت ، مبارزه كنيد ، كه اينان با باطل خود آمدند تا نور خدا را خاموش سازند . آنان برخاسته و رو در روى آن قوم ايستادند ، و چون كلاه‌خود بر سر داشتند ، شناخته نشدند ؛ لذا عتبه به آنان گفت : سخن بگوييد ، اگر همتراز ما بوديد ، با شما جنگ مىكنيم . حمزه فرمود : من حمزه فرزند عبد المطلب ، شير خدا و شير پيامبرش هستم . عتبه گفت : همتراز گران‌مايه‌اى . امير مؤمنان عليه السّلام نيز فرمود : من على فرزند ابى طالب فرزند عبد المطلب هستم ؛ و عبيده گفت : من عبيده فرزند حارث فرزند عبد المطلب هستم . عتبه به فرزندش وليد گفت : اى وليد ! برخيز . آنگاه امير مؤمنان عليه السّلام به سوى وليد شتافت - در آن هنگام اين دو كم سن و سال‌ترين گروه بودند - پس دو ضربه رد و بدل كردند كه ضربهء وليد به خطا رفت و به امير مؤمنان عليه السّلام اصابت نكرد ، و با دست چپ خود جلوى ضربهء امير مؤمنان عليه السّلام را گرفت كه آن ضربه دست او را قطع كرد . و روايت شده است كه آن حضرت [ جنگ ] بدر و كشتن وليد را ياد مىكرده و در گفتارش فرمود : گويا درخشش انگشتر را در دست چپش مىنگرم ، كه ضربه‌اى ديگر به او زدم و او را به زمين زده و از پاى درآوردم ، و چون ديدم كه اثرى از بوى خوش در او است دانستم كه تازه‌داماد است .