سپس عتبه با حمزه رضى اللّه عنه مبارزه كرد كه حمزه او را كشت .
عبيده - كه مسنترين افراد بود - به سوى شيبه پيش رفت و دو ضربه ميان آنان رد و بدل شد و لبهء شمشير شيبه به عضلهء ساق عبيده اصابت نمود و آن را قطع كرد ، امير مؤمنان عليه السّلام و حمزه او را نجات داده و شيبه را كشتند و عبيده را برداشتند امّا در صفراء « 1 » جان سپرد .
و هند دختر عتبه دربارهء قتل عتبه ، شيبه و وليد مىگويد :
ايا عين جودي بدمع سرب * على خير خندف لم ينقلب
تداعى له رهطه غدوة * بنو هاشم و بنو المطّلب
يذيقونه حرّ اسيافهم * يجرّونه بعدما قد شجب « 2 »
* و حسين بن حميد روايت كرده از ابوغسّان ، از ابو اسماعيل عمير بن بكّار ، از جابر ، او هم از ابى جعفر عليه السّلام نقل كرده كه او فرمود : امير مؤمنان عليه السّلام فرمود : روز بدر از جرأت آن قوم در شگفت ماندم ، با وجودى كه من وليد بن عتبه را كشتم و حمزه عتبه را كشت و با او در كشتن شيبه شريك شدم ، ناگاه حنظلة بن ابى سفيان به سوى من شتافت ، وقتى كه به نزديك من آمد با شمشير ضربهاى به او زدم كه چشمانش از حدقه بيرون جسته و نقش بر زمين شد .
* ابوبكر هذلى ، از زهرى ، از صالح بن كيسان روايت كرد كه : عثمان بن عفّان به سعيد بن العاص رسيده و گفت : بيا برويم به نزد امير مؤمنان عمر بن خطّاب تا با او به سخن بنشينيم ؛ پس آنان به راه افتادند .
سعيد بن العاص گفت : عثمان به جايگاه مورد علاقهاش رفت امّا من به طرف قوم رفتم . عمر به من نگاه كرد و گفت : چرا تو را به گونهاى مىبينم كه گويا چيزى نسبت به من در دل دارى ؟ آيا گمان مىكنى كه من پدرت را كشتم ؟ به خدا سوگند كه دوست داشتم من
هامش
( 1 ) . صفراء : سرزمينى است ميان مكه و مدينه .
( 2 ) . اى چشم ! ببار اشكهاى جارى را ، بر بهترين [ قبيلهء ] خندف كه برنگشت .
صبحگاهان ، نزديكانش از بنى هاشم و بنى مطلّب بر او متحد شدند .
داغى شمشيرهايشان را به او چشانيدند ، و پس از هلاكت او را كشانيدند .