نقل كرده كه او گفته است : اسبى داشتم كه شيفتهء آن بودم و هميشه در مجالس از آن ياد مىكردم . روزى بر ابو محمد ( امام حسن عسكرى عليه السّلام ) وارد شدم ، حضرت به من فرمود :
اسب تو چكار مىكند ؟ گفتم : اسبم نزد من است و جلوى درب ايستاده و همين الآن از آن پياده شدم .
حضرت به من فرمود : پيش از اينكه شب فرا برسد ، اگر توانستى مشترى براى آن پيدا كنى ، آن را عوض كن و هيچ تأخير مكن . در همين احوال شخصى وارد شد و صحبتهايمان قطع شد .
در حالى كه به فكر فرو رفتم از جايم برخاستم و به خانهام رفتم و سخنان حضرت را به برادرم گفتم ، برادرم گفت : نمىدانم در اين باره چه بگويم .
من نسبت به آن اسب بخل ورزيدم و بر من گران آمد كه آن را به مردم بفروشم . چون شب فرا رسيد و نماز عشا را خواندم ، مربى اسب آمد و گفت : مولاى من ! اسب تو همين الآن جان داد . با شنيدن اين خبر غمگين شدم و دانستم كه منظور امام حسن عسكرى عليه السّلام از آن گفتهء خويش وقوع همين حادثه بود .
چند روز بعد بر حضرت وارد شدم در حالى كه با خود مىگفتم : اى كاش حضرت به من يك مركبى عوض آن اسب بدهد . وقتى نشستم امام عسكرى عليه السّلام پيش از اينكه چيزى بگويم فرمود : آرى ، عوض آن اسب را مىدهيم ، اى غلام ! آن قاطر كميت را به او بده .
سپس فرمود : اين از اسب تو بهتر است و رهوارتر و عمر طولانىترى دارد .
* و به همين اسناد ، از محمد بن حسن بن شمون ، از احمد بن محمد روايت شده است :
زمانى كه مهتدى ( خليفهء عباسى ) به كشتن غلامان و خادمان خود مشغول شد ، به ابو محمد عليه السّلام نامه نوشتم كه : مولاى من ! خدا را سپاس مىگويم كه مهتدى را مشغول كرده زيرا كه به من خبر رسيد كه او شما را تهديد مىكرد و مىگفت : به خدا آنان را از روى زمين خواهم برداشت .
ابو محمد عليه السّلام در جواب با دستخط مبارك خود چنين نوشت : اين تهديد او باعث كوتاهتر شدن عمرش خواهد شد ، از همين امروز پنج روز بشمار و او در روز ششم كشته
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 601
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٦٠١