تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 597

مساهمون:

ص٥٩٧
و نزديك ايشان شد و گفت : اى ابو محمد ! افسار اين اسب را ببند . ابو محمد عليه السّلام به پدرم فرمود : اى غلام ! افسار اين استر را ببند . مستعين به حضرت گفت : تو افسار آن را ببند . ابو محمد عليه السّلام عمامه‌اش را زمين گذاشت و رفت و افسار استر را بست و برگشت و در جاى خود نشست . مستعين به حضرت گفت : اى ابو محمد ! استر را زين كن . حضرت به پدرم فرمود : اى غلام ! حيوان را زين كن . مستعين به حضرت گفت : تو آن را زين كن . حضرت بار دوم از جا برخاست و استر را زين كرد و برگشت . خليفه گفت : آيا نمىخواهى سوار آن شوى ؟ حضرت فرمود : آرى ؛ پس سوار استر شد بدون اينكه امتناع كند ، و آن را در حياط منزل دواند ، سپس آن را به آهسته رفتن واداشت ، استر به بهترين شكل حركت كرد . سپس حضرت برگشت و از استر پياده شد . مستعين به حضرت گفت : اى ابو محمد ! آن را چگونه ديدى ؟ امام عليه السّلام فرمود : استرى مانند آن نديدم . مستعين گفت : امير المؤمنين آن را به تو بخشيده است . ابو محمد عليه السّلام به پدرم فرمود : اى غلام ! استر را بگير . پدرم آن را گرفت و برد . * ابو على بن راشد از ابو هاشم جعفرى روايت كرده است كه گفت : به ابو محمد حسن بن على عليه السّلام از فقر و تنگدستى خود شكايت كردم . حضرت تازيانه را بر روى زمين كشيد و از زمين سكه‌اى كه حدود پانصد دينار ارزش داشت بيرون آورد و فرمود : اى ابا هاشم ! اين را بگير و ما را ببخش .

[ آگاهى امام عسكرى عليه السّلام از حوادث ]

* ابو القاسم ، از محمد بن يعقوب ، از على بن محمد ، از ابى عبد اللّه بن صالح ، از پدرش ، از ابو على مطهرى روايت كرده كه او از قادسيه براى امام حسن عسكرى عليه السّلام