تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
كنند و پيش درب آن نگاه دارند . سپس مرد سوم را طلبيد و دربارهء آنچه كه از آن دو مرد جويا شده بود از وى پرسيد ، پس پاسخى خلاف آنچه كه آن دو گفته بودند داد و گفته‌اش ثبت شد ، سپس امير مؤمنان عليه السّلام تكبير گفت و دستور فرمود كه او را نزد دو دوست ديگرش ببرند . آنگاه فرد چهارم از آن عدّه را طلبيد ، پس صداى آن مرد به لرزه افتاد و دچار لكنت شد ، در آن هنگام امير مؤمنان عليه السّلام او را نصيحت فرمود و بيم داد ، آنگاه آن مرد اعتراف كرد كه او و دوستانش آن شخص را كشته و اموالش را ستاندند و او را در فلان مكان در نزديكى كوفه به خاك سپردند ، پس امير مؤمنان عليه السّلام تكبير گفت و دستور داد او را به زندان ببرند . سپس يكى ديگر از آن عدّه را فراخواند و به او فرمود : تو ادّعا كرده‌اى كه آن مرد به حال خود درگذشته است در حالى كه تو او را كشته‌اى ، وضع خودت را به درستى بر من بيان كن و گرنه تو را مجازات كنم كه حقيقت داستان شما بر من آشكار شده است . پس به قتل آن مرد آن‌طور كه دوستش اعتراف كرده بود ، اقرار نمود ؛ سپس ديگران را طلبيد و نزد وى به قتل اعتراف نموده و اظهار ندامت كردند ، و سخن همه در مورد قتل آن شخص و ستاندن مالش يكسان شد . پس دستور داد كه شخصى به همراه عدّه‌اى از آنان به محلى كه پول را در آنجا دفن كرده‌اند برود ، آنگاه مال را درآورد و به آن جوان كه فرزند مقتول است تسليم داد ، سپس امير مؤمنان عليه السّلام به او فرمود : اكنون كه دانستى آن عدّه با پدرت چه كرده‌اند چه مىخواهى ؟ گفت : مىخواهم كه داورى ميان من و ايشان در نزد خداى عز و جل باشد ، و در دنيا از خون آنها گذشتم . آنگاه امير مؤمنان عليه السّلام حدّ قتل را از آنها برداشت و مجازات فرمود . در آن هنگام شريح گفت : اى امير مؤمنان ! اين حكم چگونه است ؟ به او فرمود : داود عليه السّلام از كنار چند كودك گذشت كه در حال بازى بودند و به يكى از خودشان مىگفتند : اى مات الدين ! و آن پسر پاسخشان را مىداد . داود عليه السّلام به آنان نزديك شد و به او فرمود : اى پسر ! نام تو چيست ؟ گفت : نام من « مات الدين » است . داود عليه السّلام به او فرمود : چه كسى