در جملهء مردان قرار داد ، سخن آن شخص را در مورد ادّعاى باردار شدن رد كرد و ملغى ساخت و به آن عمل ننمود ، و باردار شدن كنيز را از وى دانست و فرزند را به وى منسوب كرد .
* روايت كردهاند : روزى امير مؤمنان عليه السّلام وارد مسجد شد و جوان كم سن و سالى را ديد كه مىگريست و عدهاى در اطرافش گرد آمده بودند ، پس امير مؤمنان عليه السّلام دربارهء او جويا شد ، گفت : شريح در مورد ماجرايى بر من حكمى رانده امّا با من به انصاف رفتار نكرده است .
امير مؤمنان عليه السّلام فرمود : ماجراى تو چيست ؟
گفت : اين عدّه - و به چند نفر كه حاضر بودند اشاره كرد - پدرم را به همراه خود به سفر بردند و خود بازگشتند امّا پدرم برنگشت ، چون از آنها در مورد او پرسيدم گفتند :
درگذشت ؛ سپس دربارهء پولى كه به همراه داشت از آنها جويا شدم ، گفتند : ما پولى براى او نمىشناسيم . آنگاه شريح آنان را قسم داد و به من گفت كه تعرّض به آنان را ترك كنم .
در آن هنگام امير مؤمنان عليه السّلام به قنبر فرمود : آن عدّه را گردهم آور و شرط الخميس « 1 » را برايم فراخوان .
سپس نشست و آن عدّه را فراخواند درحالى كه آن جوان نيز به همراهشان بود ، پس دربارهء گفتهاش از او پرسيد ، او ادّعايش را تكرار كرد و گريهكنان گفت : اى امير مؤمنان ! به خدا سوگند من ايشان را در رابطه با پدرم متهم مىدانم چون آنان به پدرم نيرنگ زدند و با خود بردند و در پول وى طمع كردند .
امير مؤمنان عليه السّلام از آن عدّه پرسيد . پس همان گفتارى را كه به شريح گفته بودند ، باز گفتند كه : آن مرد درگذشت و پولى را براى وى نمىشناسيم .
پس در چهرهء ايشان نگريست و به آنها فرمود : چه مىگوييد ؟ آيا گمان مىكنيد كه من نمىدانم با پدر اين جوان چه كردهايد ؟ اگر چنين باشد پس من در آن صورت كمدانش
هامش
( 1 ) . شرط الخميس پنج هزار نفر بودند كه با امير مؤمنان عليه السّلام شرط و قرار گذاشتند كه در ركاب او بجنگند تا وقتى كه جان خود را از دست بدهند .