تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
دستور فرمود كه آن را گرفته و به دو نفر از اصحابش بدهند و فرمود : آن را بچشيد و بيرون اندازيد ، چون چشيدند آن را تخم‌مرغ يافتند . در آن هنگام امير مؤمنان عليه السّلام دستور فرمود كه جوان را آزاد كنند و زن را به خاطر ادّعاى باطلش تازيانه بزنند . * حسن بن محبوب روايت كرده مىگويد : عبد الرحمن بن حجّاج به من گفت : از ابن ابى ليلى شنيدم كه مىگفت : امير مؤمنان عليه السّلام در ماجرايى به گونه‌اى داورى كرد كه هيچ كسى پيش از او اين چنين نكرده بود ، و آن ماجرا اين بود كه دو نفر با هم به مسافرت رفتند پس نشستند تا غذا بخورند ، يكى از آنان پنج قرص نان و ديگرى سه قرص نان درآوردند ، آنگاه مردى از كنار آنان گذشت و سلام كرد ، به او گفتند : غذا . پس نشست و با آنان خورد ، و چون از غذا خوردن فارغ شد به آنان هشت درهم داد و به آنان گفت : اين در عوض آنچه كه از غذاى شما تناول كردم . آن دو با هم نزاع كردند ، صاحب سه قرص نان گفت : اين بايد ميان ما دو نيم شود ، و صاحب پنج قرص نان گفت : چنين نيست پنج درهم براى من و سه درهم براى تو . آنگاه نزد امير مؤمنان عليه السّلام شكايت بردند و داستان را بر وى بازگفتند . پس به آن دو فرمود : در اين امر دنائت و پستى وجود دارد ، و نزاع در آن خوب نيست و مصالحه نيكوتر است . صاحب سه قرص نان گفت : جز به داورى درست راضى نشوم . امير مؤمنان عليه السّلام فرمود : پس يك درهم از هشت درهم از آن تو و هفت درهم از آن دوست تو مىباشد . گفت : سبحان اللّه ، چگونه اين مسئله اينچنين شد ؟ امير مؤمنان عليه السّلام به او فرمود : به تو مىگويم ، آيا تو سه قرص نان نداشتى ؟ گفت : آرى . فرمود : و دوست تو پنج قرص نان داشت . گفت : آرى .