تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
اين نام را بر تو نهاده است ؟ گفت : مادرم . پس داود عليه السّلام به او فرمود : مادرت كجا است ؟ گفت : در خانه است . پس داود عليه السّلام فرمود : ما را نزد مادرت ببر . پس او را نزد مادرش برد و داود عليه السّلام او را از درون منزل صدا كرد و زن بيرون آمد ، آنگاه فرمود : اى بندهء خدا ! نام اين فرزند تو چيست ؟ گفت : نامش « مات الدين » است . داود به او فرمود : چه كسى اين نام را بر او نهاد ؟ گفت : پدرش . فرمود : علت آن چه بود ؟ گفت : او به همراه عدّه‌اى عازم سفر شد در حالى كه من بر اين بچه باردار بودم ، آنگاه آن افراد بازگشتند امّا همسرم به همراه آنان برنگشت پس دربارهء او از آنان جويا شدم ، گفتند : درگذشت . پس دربارهء اموالش از آنها پرسيدم ، گفتند : مالى را باقى نگذاشت . به آنان گفتم : آيا وصيتى به شما كرده است ؟ گفتند : او گفت كه تو باردارى ، پس چون دختر يا پسرى را زاييدى او را « مات الدين » نام بگذار . پس همان‌طور كه وصيت كرده بود گذاردم و دوست ندارم كه خلاف آن عمل كنم . داود عليه السّلام به او فرمود : آيا اين افراد را مىشناسى ؟ گفت : آرى . داود عليه السّلام به او فرمود : با همراهانم برو و آنان را از خانه‌هايشان بيرون آور . و چون نزد وى حاضر شدند به اين روش ميان ايشان قضاوت كرد و خون بر ايشان ثابت شد و مال را از آنان گرفت ، سپس به آن زن فرمود : اى بندهء خدا ! اين فرزندت را « عاش الدين » نام بگذار . * روايت كرده‌اند : زنى عاشق جوانى شد و خواست با وى مقاربت كند امّا جوان نپذيرفت پس [ آن زن ] رفت و تخم‌مرغى را آورد و سفيدهء آن را بر جامه‌اش ريخت ، سپس جوان را رها نكرد و به امير مؤمنان عليه السّلام شكايت كرد و گفت : اين جوان بر من درآويخت و مرا رسوا نمود ، سپس لباس خود را برگرفت و سفيدهء تخم‌مرغ را نشان داد و گفت : اين آب او است كه بر جامهء من است . جوان شروع به گريستن كرد و خود را از ادّعاى زن بىگناه مىخواند و سوگند مىخورد . امير مؤمنان عليه السّلام به قنبر فرمود : دستور بده كه آبى را بجوشانند تا حرارتش زياد شود سپس آن را به همان حال نزد من آور ، وقتى آب آورده شد فرمود آن را بر لباس زن بريزند ، چون آن را بر لباس او ريختند سفيدهء تخم‌مرغ جمع شد و سفت گرديد ، آنگاه