چوب پهنى كه بوسيلهء گاو آن را بر زمين مىكشند تا زمين هموار گردد ، مرادف ( مالج الطَّيان ) مالهء گِل كار است .
المالِك - ج مُلَّك و مُلَّاك : فا ، دارندهء املاك ؛ « ابُو مَالِك » گرسنگى يا پيرى ؛ « مالِكُ الحزين » : نام پرنده اى آبى است كه به مرغ ماهيخوار معروف است .
المالِيَّة - [ مول ] : آنچه كه متعلق به دارائي و اموال است ، اين كلمه گاهى بر ( مال ) نيز اطلاق مىشود .
مان - - مَوْناً وَمَؤُونَةً [ مون ] ه : مخارج او را تأمين نمود و روزى او را بر عهده گرفت ، - الأَرْضَ : زمين را براى زراعت شيار داد ، - على فُلانٍ في كذا . . . : عهده دار شد كه رضايت او را تأمين كند . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
مانَ - - مَيْناً [ مين ] : دروغ گفت ، - الأرضَ :
زمين را براى كشت شخم زد .
مانِّ - مُمَانَّةً [ منّ ] ه : در انجام يا قضاى حاجت او دو دل و مردد شد .
المان - [ مين ] : بيل گاو آهن كه با آن زمين را شخم كنند .
مانَى - مُمَانَاةً [ مني ] الرجُلَ : او را در انتظار و چشم به راه گذاشت ، او را پاداش داد ، با او مدارا كرد ، - الرفيقَ : بدنبال او سوار شد .
المانجا - أو المَنْعَا ( ن ) : نام گياهى است از نوع ( بُطميّات ) كه در مناطق گرمسيرى مىرويد اين گياه داراى بوى خوش و ميوه اى خوش طعم است . از پوست اين درخت عصارهء ترشى بدست مىآيد كه در معالجهء اسهال مؤثر است .
المانجرُو - ( ن ) : نام گياهى است از نوع ( فلقتين ) كه در مناطق استوائى مىرويد .
مانَحَ - مِنَاحاً و مُمَانَحَةً [ منح ] ه : او را با عطا و بخشش كمك كرد ، - تِ العينُ : اشكهاى چشم پياپى ريخته شد و باز نايستاد ، - تِ الناقةُ : ماده شتر در زمستان پس از بريده شدن شير شتران بشير افتاد و شير داد .
مانَعَ - مُمَانَعَةً [ منع ] ه : از او حمايت كرد ، - ه الشيءَ : دربارهء چيزى با او نزاع نمود و او را از آن باز داشت .
المانِع - ج مانِعُون و مَنَعَة : فا ، بخيل و تنگ نظر ، - ج مَوَانِع : عايق و باز دارنده ؛ « ما رأى مانعاً » :
مانعى نديد ، « لا مانِعَ مِن ذلك » : مانعى ندارد .
ماه - - مَوْهاً و ماهَةً و مُؤُوْهاً [ موه ] تِ البئْرُ : آب چاه زياد شد ، - تِ السّفينةُ : آب به كشتى نفوذ كرد و راه يافت ، - مَوْهاً الرجُلَ : آب به او نوشانيد ، - الشّيءَ بالشّيءِ : چيزى را با چيزى آميخت .
ماه - - مَيْهاً و مَيْهَةً [ ميه ] تِ البئرُ : آب چاه زياد شد ، - فُلاناً : وى را آب نوشانيد ، - السّيفَ و غيرَه بماءِ الذهب : روى شمشير و يا چيز ديگرى را آب طلا داد ، - مَيْهَةً و ماهَةً و مَيْهاً الركيَّةَ : آب چاه بسيار شد .
الماه - [ موه ] : آب .
الماهَة - [ موه ] ( طب ) : آبله ، « بئرٌ ماهَةٌ » : چاه پر از آب .
الماهَة - [ ميه ] : فزونى آب چاه .
ماهَرَ - مُمَاهَرَةً [ مهر ] ه : در مهارت بر او چيره شد .
الماهِر - ج مَهَرَة : فا ، حاذق ، شناگر ماهر ؛ « عاملٌ ماهرٌ » : كارگر متخصص و كار آزموده .
ماهَنَ - مُمَاهَنَةً [ مهن ] ه : كار را ادامه و انجام داد .
الماهِن - ج مُهَّان و مَهَنَة و مِهَان : فا ، خدمتكار و خدمتگزار .
الماهِنَة - ج مَوَاهِن : مؤنث ( الماهِن ) است .
الماهِيّ - [ موه ] : منسوب به ( الماه ) است .
الماهِيَّة - ج ماهِيَّات [ موه ] : مؤنث ( الماهِيّ ) است ، و در زبان متداول به معناى دستمزد و اجرت ماهانه است كه از زبان فارسى گرفته شده ؛ « ماهيّةُ الأَمرِ أَو الشّيءِ » : حقيقت و طبيعت هر چيزى اين تعبير از ( ماهو ) گرفته شده است .
الماوِيّ - [ موه ] : منسوب به ( الماء ) است .
الماوِيَّة - ج مَاويّ [ موه ] : آئينه ، - من الشّجَر :
شيرابهء درخت .
مايَحَ - مُمَايَحَةً [ ميح ] ه : با او معاشرت كرد .
مايَرَ - مُمَايَرَةً [ مير ] ه : غذاى ذخيره شده برايش آورد ، رفتار متقابل با او كرد ، با او مخالفت كرد و در برابر وى ايستادگى نمود .
مايَطَ - مُمَايَطَةً [ ميط ] بين الشيئَين : يكى از آن دو را بر ديگرى برترى داد .
مايَلَ - مُمَايَلَةً [ ميل ] ه : هوا خواه وى شد و او را دوست داشت ، او را كمك و يارى نمود ، - بين الشيئين : يكى از آن دو را بر ديگرى ترجيح داد .
مَأَا - يَمْؤُو مُؤاءً [ مأو ] السنَّورُ : گربه صدا در داد .
مَأى - يَمْأَى مَأْياً [ مأي ] الجلدَ : پوست را كشيد و پهن كرد ، - القومَ : تعداد قوم را با خود به يكصد نفر رسانيد .
المَآب - [ أوب ] : برگشتن از مسافرت ، توبه بدرگاه خداوند .
المُؤَاتِي - [ أتي ] : مناسب .
المُؤَاسَاة - [ أسو ] : تسليت گفتن ، نيكى كردن .
المَآل - [ أول ] : مرجع ، نتيجه ، مُفاد ؛ « مَآلُ الكلام » نتيجه و مفاد گفتار .
المُؤَامَرَة - ج مُؤَامَرَات [ أمر ] : مصدر است ، توطئه ؛ « مُؤامَرَة لِقَلْبِ الحُكْم » : توطئه براى سرنگونى دولت .
المِئْبَار - [ أبر ] : سوزن دان ، جاسوزنى .
المُؤَبَّد - [ أبد ] : بى پايان و براى هميشه ؛ « سِجْنٌ مُؤَبَّدٌ » : حبس ابد .
المِئْبَر - [ أبر ] : سوزندان ، شكوفهء نر در گياههاى گلدار .
المَأْبِض - [ أبض ] ( ع ا ) : باطن زانوى مردم و باطن آرنج شتر .
المِئَة - [ مأي ] : مرادف ( المِائَة ) و به معناى يكصد مىباشد .
المَأْتَى - ج مَأتٍ [ أتي ] : سوئي كه از آن مىآيند ؛ « اتى الأمرَ من مأتاه » امر از راه طبيعى خود آمد ، اساس و مصدر .
المُؤْتَشِب - [ أشب ] « نَسَبٌ مُؤْتَشِبٌ » : نسب غير خالص و بدون اصالت .
المَاتَم - ج مَآتِم [ أتم ] : گرد هم آئي مردم در غم و اندوه ، مجتمع مردم مطلقاً .
المُؤْتَمَر - ج مُؤْتَمَرَات [ أمر ] : گرد هم آئى مردم براى اظهار نظر در امرى و مشاورهء با هم ؛ « مؤتَمرٌ دولِىّ » كنفرانس سازمان ملل ؛ « مؤتمر ثقافِي » سمينار فرهنگى ، « مؤتمر