تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 770

مساهمون:

ص٧٧٠
عقيده ندارند ، ماديگرى .
ماذا - اين كلمه مركب از ماى استفهاميه و اسم اشاره ( ذا ) به معناى چه چيز مىباشد . مانند « ماذا عَمِلْتَ » : چه كردى ؟
ماذَقَ - مِذَاقاً و مُمَاذَقَةً [ مذق ] فلاناً في الودّ : در دوستى با او اخلاص نورزيد .
الماذِيّ - [ مذي ] : انگبين ( عسل سفيد ) ، هر نوع اسلحه اى كه از آهن ساخته شود .
الماذِيَّة - [ مذي ] : زره نرم و يا سفيد ، مي خوشمزه .
مار - اين كلمه سريانى است و به معناى ( آقا ) مىباشد كه بر افراد مقدس مسيحى اطلاق مىشود ، مؤنث اين كلمه ( مُرْت ) مىباشد .
مار - اين كلمه سريانى است و به معناى ( آقا ) مىباشد كه بر افراد مقدس مسيحى اطلاق مىشود ، مؤنث اين كلمه ( مُرْت ) مىباشد .
مارَ - - مَوْراً [ مور ] البحرُ : دريا طوفانى شد ، - الدّمُ على الأرض : خون بر روى زمين جارى و گسترده شد ، - تِ الريحُ الترابَ و بالترابِ : باد گرد و خاك راه انداخت ، - الدمَ : خون بر روى زمين جارى كرد ، - الترابُ : گرد و خاك راه افتاد ، - السنانُ فى المطعون : نيزه پياپى بر هدف زده شد ، - الشّىءُ : چيزى از سوئى بسوى ديگر با سرعت حركت كرد مانند تير كه بر درخت اصابت كند ، - الصوفَ عن الجسد : پشم را از تن زدود .
مارَ - - مَيْراً [ مير ] الصوفَ : پشم را پخش كرد ، - الدواءَ و نَحوه : دارو را ذوب و حل كرد ، - عيالَه : براى خانواده اش غذا و آذوقه آورد .
مارَّ - مِراراً و مُمَارَّةً [ مرّ ] على الأَرض : بر روى زمين كشيده شد ، - الرَّجُلَ : بر او خم شد تا او را بر زمين زند ، با او رفت .
مارَى - مِرَاءً و مُمَاراةً [ مري ] : با او جدال و نزاع و لجبازى كرد .
المارج - فا ، شعلهء آتش كه زبانهء دراز كشد .
المارد - ج مَرَدَة و مارِدُون و مُرَّاد : فا ، خود بزرگ بين ، متجاوز از حد خويش ، مرتفع و بلند ؛ « بناءٌ مارِدٌ » : ساختمان بلند .
مارَسَ - مِرَاساً و مُمَارَسَةً [ مرس ] الأَمرَ : همواره كار را ادامه داد و در آن بسى رنج برد .
المارَسْتان - بيمارستان . - فارسى است -
المارَسْتان - ج مارِسْتَانَات - بيمارستان . فارسى است .
مارَطَ - مُمَارَطَةً [ مرط ] ه : موى او را كند و خراشانيد . داد ، - ه بالتُراب : او را به خاك ماليد .
المارغ - فا ، احمق و نادان .
المَارِق - چيزى نافذ و مستقيم كه از چيز ديگر بگذرد ، - ج مارقون و مرّاق : كسى كه از دين خارج شده باشد .
المارِقَة - مؤنث ( المارِق ) است ، بر دستهء خوارج كه از دين خارج شده بودند اطلاق مىشود .
المارْكَة - نشانه و علامت كه بر روى كالاهاى ساخته شده زده مىشود ؛ « ماركة تجاريّة » : علامت بازرگانى .
المارِن - ج مَوَارِن : فا ، پردهء ( بينى ) ؛ « رُمْحٌ مارِنٌ » : نيزهء محكم و نرم .
المارُورَة - [ مرّ ] : دانهء تلخه و سياهرنگ كه در گندم و مانند آن بدست مىآيد .
المارِيّ - [ مري ] : گوسالهء نرم پوست و سفيد رنگ ، جامه و روى انداز كوچكى كه راه راه باشد ، شكار كنندهء مرغ سنگخواره .
المارِيَة - [ مري ] : ماده گاوى كه گوساله اش نرم پوست و سفيد رنگ باشد . المارِيَّة [ مري ] : مؤنث ( المارِيّ ) است .
مازَ - - مَيْزاً [ ميز ] : الشيءَ : چيزى را از چيز ديگرى جدا كرد ، او را بر ديگران ترجيح داد .
مازَّ - مُمَازَّةً [ مزّ ] بينهما : ميان آن دو را جدائى انداخت .
مازَجَ - مُمَازَجةً [ مزج ] ه : با او معاشرت كرد ، بر او فخر فروشى كرد .
مازَحَ - مِزَاحاً و مُمَازَحَةً [ مزح ] ه : با او شوخى كرد .
مازَقَ - مُمَازَقَةً [ مزق ] ه : در دويدن بر او سبقت گرفت .
المازِن - تخم مورچه .
المازِيَة - ج مازِيَات [ مزو ] : برترى و امتياز .
ماسَ - - موْساً [ موس ] الرأْسَ : موى سر را تراشيد .
ماسَ - - مَيْساً و مَيَسَاناً [ ميس ] الرجُلُ : با ناز و كرشمه راه رفت .
ماسَّ - مُمَاسَّةً و مِسَاساً [ مسّ ] ه : آن را دست كشيد و لمس نمود ، با وى تماس گرفت و از او اطلاع بدست آورد .
الماس - [ موس ] و العامَّة تقول « أَلْماز » : الماس ( سنگ معروف و قيمتى و درخشنده و سفت و سخت ) .
الماسّ - [ مسّ ] : اسم فاعل است .
ماسَى - مُمَاسَاةً [ مسو ] ه : او را به بازى گرفت و مسخره كرد .
الماسَّة - [ مسّ ] : « حاجةٌ ماسَّةٌ » : نياز مبرم ، نيازمندى ضرورى .
ماسَحَ - مُمَاسَحَةً [ مسح ] ه : او را با نرمش كلامى گول زد ، با او دست داد ، - ه على كذا : با او پيمان بست .
الماسِح - فا ، دروغگو ، بسيار جنگجو .
الماسِحَة - ج مَوَاسِح : مؤنث ( الماسِح ) ، زن آرايشگر .
الماسِط - فا ، آب شورى كه باعث اسهال مىشود ، - ( ن ) : گياهى است كه در تابستان رويد و هرگاه شتران از آن بخورند به بيمارى اسهال دچار مىشوند .
الماسُورَة - ج مَوَاسِير : هر لولهء تو خالى و گرد مانند ني و از آن جمله است ماسورهء خياطي . - اين كلمه سريانى است .
مَاشَ - - مَوْشاً [ موش ] الكَرْمَ : بدنبال باقيماندهء خوشه‌هاى انگور بر درخت پس از چيدن انگور رفت .
ماشَ - - مَيْشاً [ ميش ] الشيءَ بالشيء : چيزى را با چيز ديگرى مخلوط كرد ، - النّاقةَ : نيمى از شير شتر را كه در پستان داشت دوشيد ، - الخبرَ : قسمتى از اخبار را گفت و قسمتى ديگر را كتمان كرد .
الماش - [ موش ] ( ن ) : ماش ، پارچهء بى ارزش و اثاث به درد نخور در خانه .
ماشَى - مُمَاشَاةً [ مشي ] ه : با او راه رفت .
الماشَة - [ موش ] ( ن ) : يك دانه ماش .
الماشِرَة - « أرضٌ ماشِرَةٌ » : سرزمينى كه در آن باران باريده و با سبزه پوشيده شده است .
الماشِطَة - زنى كه با مهارت آرايش كند و