تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 769

مساهمون:

ص٧٦٩
المائِن - [ مون ] : كسى كه نفقه و مخارج زندگى ديگرى را بر عهدهء خود بگيرد .
المائِن - [ مين ] دروغگو .
المائِىّ - [ موه ] : منسوب به ( الماء ) است .
المائِيَّة - [ موه ] من الشجر : مايعى كه مواد غذائى را به داخل شاخه‌ها و اجزاى درخت مىرساند .
ماتَ - - مَوْتاً [ موت ] : بدرود زندگى گفت ، - تِ الريحُ : باد آرام شد ، - تِ الحُمّى : تب قطع شد ، - تِ النّارُ : آتش خاموش و خاكستر آن سرد شد ، - الحَرُّ او البردُ : گرما يا سرما رفت ، - الثوبُ : لباس كهنه شد ، - مَوْتاً و مَوَاتاً و مَوَتَاناً المكانُ : آن جاى خالى از مردم و آبادانى شد ، - مَوَاتاً و مَوَتَاناً الطريقُ : راه و روش آن بهم خورد .
مات - مَيْتاً [ ميت ] : مرادف ( ماتَ يموتُ موتاً ) است .
ماتَّ - مُمَاتَةً [ متّ ] فلاناً : خويشى و فاميلى را به او ياد آورى كرد .
الماتَة - ج مَوَاتّ [ متّ ] : وسيله ، احترام و خويشاوندى . الماتِح : فا .
الماتِع - فا ، بلند و دراز از هر چيزى ، خوب و بهترين هر چيزى ، كسى كه به منتهى درجه خوب در كارى برسد ، بلند آوازه و مقام ، ريسمانهائى كه خوب تابيده شده باشد ، آب مويز و يا سركهء بسيار سرخ رنگ ؛ « رجُلُ ماتِعُ » : مرد كامل در كارهاى نيك .
ماتَنَ - مُمَاتَنَةً [ متن ] فلاناً : او را بى نهايت دور كرد ، او را سرگردان كرد ، همان رفتارى را كرد كه با او كرده بودند از قبيل معطَّل كردن و سرگردان نمودن ، - ه فى الشِّعْر : او را در شعر معارضه كرد و بر او چيره شد .
الماتِن - فا ، كسى كه متن كتابى را وضع مىكند ( بر خلاف شارح )
الماثِد - فا ، مراقب و ديده بان .
ماثَلَ - مُمَاثَلَةً [ مثل ] ه : با او همسان و مانند شد ، - ه بفلانٍ : او را به ديگرى تشبيه كرد .
الماثِل - ج مَثَلٌ : فا ، - من الرّسُوم : آنچه كه اثر آن پاك و محو شده است ، « ماثِلٌ للعِيَان » : ظاهر و نمايان است .
الماثِلَة - مؤنث ( الماثل ) است ، تير چراغ برق ، پايهء چراغ .
ماجَ - - مَوْجاً و مَوَجَاتَا [ موج ] البحرُ : دريا طوفانى شد ، - القومُ : اوضاع و احوال مردم بهم خورد ، - عن الحقّ : از حق روى گردان شد .
ماجَ - - مَيْجاً [ ميج ] الشيءُ : آن چيز مخلوط شد .
الماجّ - ج مُجَّاج و ماجُّون [ مجّ ] : فا ، كسى كه در اثر پيرى و كهن سالى آب از دهانش روان باشد .
ماجَدَ - مِجَاداً و مُمَاجَدَةً [ مجد ] ه : در مقام والائى و بزرگى با او معارضه نمود و بر او چيره شد .
الماجد - فا ، بزرگوار ، خوش اخلاق ؛ « شيءٌ ماجِدٌ » چيز بسيار .
الماجِدَة - ج - مَوَاجِد : مؤنث ( الماجد ) است .
ماجَرَ - مِجَاراً و مُمَاجَرَةً فلاناً في البيع : در امر فروش با او آسان گرفت و مدارا كرد .
الماجَرَيَات - [ جري ] : حادثه‌ها ، پيشامدها ؛ « كانَتْ بينَهم مُنَاظَرات و ماجَرَيات يَطُولُ شَرحُها » : بين آنها گفتگوها و اتفاقاتى رخ داد كه شرح آن بدرازا مىكشد .
الماجَرِيَات - [ جري ] : مرادف ( الماجَرَيات ) است .
الماجِل - فا ، آبى كه در دامنهء كوه يا دشت باشد .
الماجِن - ج مُجَّان : مرد شوخ و پر رو و بيحيا .
ماحَ - - مَيْحاً و مَيْحُوحَةً [ ميح ] : با كف دست آب خورد ، - اصحابَه : ياران خود را با كف دست آب داد ، - الرَّجُلَ : به او سود رسانيد ، - ه عِندَ الأمير : نزد فرمانده از او شفاعت كرد ، - الرّجُلُ : مانند مرغابى با تبختر راه رفت و بسايهء خود نگاه مىكرد ، - تِ الريحُ الشجرة : باد درخت را كج كرد ، - ميحاً و مِيَاحَةً ه : به او داد و اعطا كرد .
ماحَضَ - مُمَاحَضَةً [ محض ] ه الودَّ : دوستى و محبت را با وى از صميم قلب ابراز داشت .
الماحِض - كسى كه اشتهاى ماست خالص دارد .
الماحِق - فا ؛ « ماحِقُ الصيفِ » : شدت گرماى تابستان ، « يومٌ ماحِقٌ » : روز بسيار گرم كه همه چيز را فرا مىگيرد .
ماحَكَ - مُمَاحَكَةً [ محك ] فلاناً : با او دشمنى و لجبازى كرد .
الماحِك - « رَجُلٌ ماحِكٌ » : مرد لجباز .
ماحَلَ - مِحَالًا و مُمَاحَلَةً [ محل ] ه : با او دشمنى نمود و او را فريب داد ، با او مقاومت كرد تا روشن شود كداميك نيرومندترند ، با او دشمنى نمود ، يكديگر را راندند و با هم جدال كردند .
الماحِل - فا ، دشمن مناقشه كن ؛ « رأيته ماحِلًا » : او را در حالى كه چهره اش گرفته و متغير بود ديدم ؛ « أَرْضٌ ماحِلٌ » : زمين خشك و بى حاصل .
الماخِر - فا .
الماخِرَة - ج مَوَاخِر : مؤنّث ( المَاخِر ) است ، كشتى موج شكن .
الماخِض - ج مُخَّض و مَوَاخِض : زن باردارى كه هنگام زائيدن وى رسيده و درد زايمان گرفته است .
الماخِط - « سَهْمٌ ماخِطٌ » : تيرى كه بهدف اصابت كند .
الماخُور - ج مَوَاخِر و مَوَاخِير : محل تجمّع اهل فسق و فجور ، خانهء فساد و عشرتكده ، رفت و آمد كنندهء به عشرتكده و شيفتهء آن .
مادَ - - مَيْداً و مَيَداناً [ ميد ] : تكان خورد و پريشان شد و خم شد ، - الْغُصْنُ : شاخه كج شد ، - الرّجُلُ : با ناز و تكبر راه رفت ، در اثر مستى و يا مسافرت سرگيجه گرفت و يا بيهوش شد ، - الرّجُلَ : به ديدن آن مرد رفت ، به او احسان و نيكى كرد .
مادَّ - مِدَاداً و مُمَادَّه [ مدّ ] ه : به او نيكى كرد ، دربارهء او سهل انگارى و يا امروز و فردا كرد ، - ه الثّوبَ : جامهء او را كشيد .
مادَى - مُمَادَاةً [ مدي ] فلاناً : به او مهلت داد .
المادَّة - ج مَوَادّ و مَادَّات [ مدّ ] : آنچه كه از آن چيزى تركيب و يا ساخته مىشود ؛ « المادَّة الأولى » : مادهء يكم ؛ « المَوَادّ » جمع المادة است .
مادَحَ - مُمَادَحَةً [ مدح ] ه : او را مدح و ثنا گفت .
المادِّيّ - [ مدّ ] : منسوب به ( المادة ) است ، آنكه بجز ماده به چيز ديگرى عقيده ندارد .
المَادِّيَّات - [ مدّ ] : منافع مادى .
المَادِّيَّة - [ مدّ ] : عقيده اى مذهبى و فلسفى مىباشد كه پيروان آن به چيزى جز ماده