نجات زندگى خود شادمان بوده و خداى را شاكرند .
حكام محلى و اعوان و انصار ايشان جهت كسب مجدد آنچه نخست به رشوه پرداختهاند و تأمين پرداخت منالى كه طى مدت نامشخص حكومت خود به دربار تعهد كردهاند ، از هيچ عمل كثيف يا اقدام شرمآور و شرارت نفرتانگيز ابا ندارند . . . زنان را از گيسوانشان آويخته و مردان را با سگان هار در يك جوال كرده ، گوشهايشان را به تختههاى چوبى ميخكوب كرده ، يا افسارى از دماغشان گذرانيده و سپس اين قربانيان بيچاره را با چنين وضعيت اسفبار در شوارع و اسواق مىگردانند . كمترين مجازات مردم داغ و تازيانه است .
مؤلف مىافزايد كه شنيده ، امّا خود نديده ، كه در نامهء ديگرى از سيد وى خواستار خلع هردو سلطان ، يعنى سلطان ترك و شاه ايران ، گشته و اين عمل را « سهلتر از درآوردن موزه از پاى » قلمداد كرده است !
در ذيل گزيدهاى از يك نامهء بىتاريخ « 1 » كه سيد به يكى از دوستانش ، بدون قيد نام ، نوشته و در « تاريخ بيدارى ايرانيان » - صص 108 - 107 - آمده است ، ارائه مىگردد . اين نامه به زبان فارسى تحرير گشته است :
« من در موقعى اين نامه را به دوست عزيز خود مىنويسم كه در محبس محبوس و از ملاقات دوستان خود محرومم . نه انتظار نجات دارم و نه اميد حيات . نه از گرفتارى متألم و نه از كشته شدن متوحش . خوشم بر اين حبس و خوشم بر اين كشته شدن . حبسم براى آزادى نوع ، كشته مىشوم براى زندگى قوم . ولى افسوس مىخورم از اينكه كشتهاى خود را ندرويدم ، به آرزويى كه داشتم كاملا نائل نگرديدم . شمشير شقاوت نگذاشت بيدارى ملل مشرق را ببينم . دست جهالت فرصت نداد صداى آزادى از حلقوم امم مشرق بشنوم . اى كاش من تمام تخم افكار خود را در مزرعهء مستعد افكار ملت كاشته بودم . چه خوش بود تخمهاى بارور مفيد خود را در زمين شورهزار از سلطنت فاسد نمىنمودم .
آنچه در آن مزرعه كاشتم ، به نمو نرسيد . هرچه در اين زمين كوير غرس نمودم ، فاسد گرديد . در اين مدت ، هيچيك از تكاليف خيرخواهانهء من به گوش سلاطين مشرق فرونرفت ؛ همه را شهوت و جهالت مانع از قبول گشت . اميدوارىها به ايرانم بود . اجر زحماتم را به فراش غضب حواله كردند . با هزاران وعد و وعيد به تركيه احضارم كردند ، اين نوع مغلول و مقهورم نمودند . غافل از اينكه انعدام
هامش
( 1 ) . از شواهد برمىآيد كه نامه ظاهرا در قسطنطنيه و اندك زمانى پيش از مرگ راقم نوشته شده باشد .