بيشرف معاون قوهء باطنى سلطان شدند و رذالت ذاتى را ظاهر ساختند ، دست تعدى به ودايع پروردگار گشودند ، جان و مال ملت مظلومه را قسمت كردند . ابتدا جهت تحصيل پارك و كالسكه و مبل اتاق ، مثل دزدان اموال ملت را به غارت بردند و قطعهقطعه خانمان رعيت را به اجانب فروختند » و « عاقبت سلطان المستبدين با رئيس الخائنين « 1 » گرفتار آه ملت مظلوم شده هردو هدف گلولهء وطنپرست غيبى گشتند . »
نويسنده پس از سخنانى چند در ستايش مظفر الدين شاه فقيد ، كه مشروطيت را اعطا نمود ، به توصيف اين مىپردازد كه چگونه از زمان به سلطنت رسيدن شاه حاضر اوضاع بدتر از بد شده تا آنجا كه نه تنها مردم غارت كه نابود گرديدند ، در حالى كه سرزمين ايران هم به اشغال دشمنان و بيگانگان درآمد . وى تهاجم تركان به آذربايجان و غارت اين سرزمين توسط ايشان و خلافكاريها و خونريزيهاى مقامات ايرانى ، همچون اقبال السلطنه ، وزير نظام و جهانشاه خان را متذكر مىشود ؛ « تا ملت بخواهد خود را از گرگان داخله نجات بدهد ، گرفتار سگان و گرگان خارجه مىشود . »
وى سپس شاه را مخاطب قرار مىدهد : « خوب است از مستى سلطنت به هوش آمده ، چشم باز كرده نظرى به دولت خود و باقى دولتها بنمايى . آيا تمام سلاطين عالم از وظيفه و شغل خود خارج شده مشغول قصابى گشتهاند ؟ يا تمام ملل عالم مثل ملت بخت برگشتهء ايران اسير ظلم و شهوات نفسانى پادشاه خود هستند ؟ ندانم چه باعث شده كه تمام ممالك رو به آبادى و وسعت خاك و ازدياد نفوسند ، جز ايران كه هرسال و ماه قطعهاى از خاكش قسمت ديگران و نفوسش طعمهء گرگان و آباديش مبدل به خرابى مىشود . »
سپس از محمد على شاه مىپرسد كه چرا چنين از حكومت مشروطه بيزار و دلباختهء حكومت مطلقه است ، درحاليكه مىبيند كه چگونه ملتهاى آزاد ، چون انگلستان و ژاپن ، به سعادت رسيده و چگونه حكومت خودكامهء روسيه عاجز گشته است . وى ادامه مىدهد : « مگر ممكن نيست كه داستان لويى شانزدهم در اين مملكت اتفاق بيفتد . زيرا كه ان اللّه عزيز ذو انتقام »
« سر شب سر قتل و تاراج داشت * سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت »
« مگر يقين نكرده كه از خون فدايى نمرهء 41 فدايى بزرگتر براى بزرگتر از كار آن فدايى توليد شده و منتظر اتمام حجت است ؟ بهنظر و فراست سلطانى بايد فهميده و درك نموده باشد كه با ماران
هامش
( 1 ) . منظور ناصر الدين شاه و امين السلطان هستند .