انكار مىكنند كه خداى - عزّ و جل - در وقتى از اوقات بخواهد حجّت خودش را بر آنان مخفى بدارد ، يوسف پادشاهى مصر را داشت و فاصله بين او و پدرش هيجده روز راه بود ، اگر خداوند مىخواست جاى او را به پدرش بفهماند ، مىتوانست . پس چه انكار مىكند اين امّت كه خداوند با حجت خويش همان كند كه با يوسف كرد ، و اينكه صاحب مظلوم شما كه حقّش انكار شده صاحب اين امر در ميان آنها آمد و شد كند ، و در بازارىهاىشان راه برود ، و بر فرشهاىشان پا بگذارد ، ولى او را نشناسند ؟ تا هنگامى كه خداوند او را اذن دهد كه خودش را معرفى كند ، چنانكه به يوسف اجازه داد ، وقتى كه برادرانش گفتند : تو يوسفى ؟ گفت : من همان يوسفم « 1 » .
مىگويم : اى مؤمن صاحب يقين در اين حديث شريف تأمّل و تدبّر كن ، و تعريض و انكار امام عليه السّلام نسبت به كسى كه پندارد امام عصر - عجل اللّه فرجه الشريف - در ميان مردم آمد و شد نمىكند و او را نمىبينند را ملاحظه بنماى ، و اينكه از اين جهت آن حضرت را به يوسف تشبيه نموده است ، و در اين حديث و حديث پيشين كفايت و تصديقى براى اهل ايمان و تحقيق است . و در روايات چيزى را نيافتهام كه گمان منافات با آنچه ياد كرديم در آن برود مگر دو حديث كه منافات نداشتنشان را با آنچه كه گفته شد توضيح مىدهيم :
يكى : فرمودهء آن حضرت در توقيع شريف كه پيشتر آورديم : « فمن ادّعى المشاهدة قبل السفيانى و الصّيحة فهو كذّاب » ؛ پس هركس ادعاى مشاهده كند پيش از خروج سفيانى و صيحهء آسمانى پس او دروغگو است . . . كه در امر گذشته بيان داشتيم : اين عبارت با آنچه ياد كرديم منافاتى ندارد .
دوم : آنچه در مزار بحار از بعضى كتب مزار به سند خود از احمد بن ابراهيم آمده كه گفت : به ابو جعفر محمد بن عثمان اشتياقم را به ديدن مولايمان عليه السّلام بيان داشتم ، به من فرمود : با شوق مايلى كه او را ببينى ؟ گفتم : آرى ، فرمود : خداوند شوق تو را سپاس گويد و روى آن حضرت را به آسانى و عافيت به تو بنماياند ، اى ابو عبد اللّه تقاضا مكن كه او را ببينى زيرا كه ايّام غيبت به او مشتاق هستى و نخواه كه با او همراه شوى كه اين از كارهاى بزرگ خداوند است ، و تسليم بودن به آن اولى است ، ولى به سوى او به وسيلهء زيارت توجه كن . . . « 2 » .
مىگويم : در اين حديث نسبت به آنچه ياد كرديم منافاتى نيست .
اوّل : اينكه چون جناب محمد بن عثمان براى او دعا كرد به اينكه : « و روى آن حضرت را به
هامش
( 1 ) . الغيبة ، نعمانى ، 84 .
( 2 ) . بحار الانوار ، 102 / 97 ، باب 7 .