خاطر مصلحتى الهى آن وقت به تأخير افتد . و امام و حجّت هم در ميان آنان نباشد تا از حيرت و اشتباه آنها را برگرداند ، و صدق آن اخبار و وجه مصلحت را برايشان بيان سازد ، در حيرت و اشتباه خواهند افتاد و در وادى ضلالت سقوط خواهند كرد ، از همين روى براى مردم نه وقت حتمى بيان شد و نه وقت بدايى ، امّا وقت حتمى : به جهت وجوه گذشته ، و اما بدايى : به خاطر اين وجه كه بيان داشتيم ، براى رأفت و مهربانى و شفقت نسبت به آنها ، و به خاطر حفظ آنان از لغزش و گمراهى .
اگر بگوييد : چنانچه مؤمنين به صدق امامانشان يقين دارند ، و معتقد باشند كه در مقدرات الهى و خبرهاى غيبى بداء واقع مىگردد ، در حيرت و گمراهى نخواهند افتاد ، و در عقايد بر حق خويش متزلزل نخواهند شد ، خواه اينكه امام در بين آنان حاضر باشد يا غايب .
در جواب گويم : اين حال و وضع مؤمنين كامل است كه ايمان در دلهاىشان رسوخ يافته ، و با دليل و برهان محكم گرديده و خداى تعالى آنان را با روحى از جانب خود تأييد فرموده ، و اينان نسبت به سايرين اندك هستند ، امّا اكثر افراد عقل و ايمانشان ضعيف است ، و مانند گياه تازه برآمده با وزش بادها به راست و چپ متمايل مىگردند و گاهى مىافتند و گاهى برمىخيزند ، لذا امامان عليهم السّلام خواستهاند اينها را مواظبت و رعايت كنند تا قوّتشان كامل شود و آمادگىشان به مرحلهء مطلوب برسد ، و آنچه مايهء سقوط و از هم پاشيدگىشان مىشود از آنان دفع نمايند ، از اين روى امامان عليهم السّلام بسيارى از مطالب را از عدّهء زيادى از اصحاب و شيعيانشان مخفى مىداشتهاند به جهت حفظ آنها و مهربانى نسبت به ايشان ، چونكه امام عليه السّلام : « پدر شفيق و مهربان است » چنانكه در حديث صفات و فضيلت امام در كافى « 1 » و غير آن روايت آمده است .
و از آنچه ياد كرديم معلوم گشت اينكه حضرت موسى عليه السّلام وقت بدايى را به بنى اسرائيل خبر داد گمراه كردن آنها نبود ، و تقصيرى در حق ايشان ننموده ، بلكه اين امتحان كردن و بررسى نمودن آنان بود به امر خداى - عزّ و جل - چون وقتى مىخواست از نظر آنها غايب شود برادرش هارون را به جانشينى خود بر آنان گماشت ، و او را حجّتى برايشان قرار داد ، پس آنها بودند كه با اعراضشان از حجّت و رها كردن رجوع به او ، براى كشف حيرت و شبهه تقصير داشتند بلكه خواستند هارون را بكشند ، چنانكه گفت :
ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي
« 2 » ؛ اى
هامش
( 1 ) . اصول كافى ، 1 / 200 .
( 2 ) . سوره اعراف ، آيه 150 .