ابو محمد امام عسكرى عليه السّلام حامله شد ، آن حضرت به او فرمود : پسرى را آبستن باشى كه اسم او محمد است و او است قائم بعد از من .
و از جمله نيز ، در وسائل « 1 » به سند خود ، از ابن بابويه ، از محمد بن ابراهيم بن اسحاق طالقانى ، از ابو على محمد بن همّام ، از محمد بن عثمان عمرى ، از پدرش ، از حضرت ابو محمد حسن بن على امام عسكرى عليه السّلام ضمن خبرى كه آن حضرت در آن از پدرانش روايت كرده كه : زمين از حجّت الهى بر خلقش خالى نخواهد ماند و اينكه هركس بميرد درحالىكه امام زمانش را نشناخته باشد ، به مرگ جاهليت مرده است . چنين آمده . پس آن حضرت فرمود : اين مطلب ثابت است همانطور كه روز ثابت است [ قابل انكار نيست ] . عرض شد : اى فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله ! پس حجّت و امام بعد از تو كيست ؟ فرمود : پسرم محمد ، او است امام و حجّت بعد از من و هركس در حالى بميرد كه او را نشناخته باشد ، به مرگ جاهليّت مرده است .
و از جمله ، مجلسى در باب ولادت « 2 » آن حضرت - عجّل اللّه فرجه الشريف - از « كشف الغمّه » « 3 » روايت كرده است كه ابن الخشّاب گفت : حديث گفت مرا ابو القاسم طاهر بن هارون بن موسى العلوى ، از پدرش ، از جدّش كه گفت : سرورم جعفر بن محمد امام صادق عليه السّلام فرمود : خلف صالح از فرزندان من است و او است مهدى كه اسمش « م ح م د » است و كنيهاش ابو القاسم در آخر الزمان خروج مىكند . . .
و چون اين را دانستى ، مىگويم : مقتضاى جمع بين دو دليل ، يعنى اخبارى كه بردن نام آن حضرت را حرام مىشمارند و اخبارى كه جايز مىدانند ، همان تفصيلى است كه ما اختيار كرديم كه در مجامع مردم حرام است و در غير آنها جايز . چون اخبار جواز - چنانكه مىبينيد - يا نقل فعل معصوم است و يا تقرير او . و در چنين اخبارى عموم يا اطلاقى وجود ندارد كه سبب شود از اخبار نهىكننده دست برداريم . بنابراين واجب است قدر متيقّن را بگيريم و دلايل حرمت را به همين مقدار تخصيص بزنيم ، يعنى به غير مجامع مردم و ياد كردن اسم شريف آن حضرت در مجامع ، تحت عموم ادلّهء حرمت باقى مىماند . مؤيّد و مؤكّد آنچه ياد كرديم ، دو توقيع شريف آن حضرت است كه در كمال الدين « 4 » روايت شده ، در يكى از آنها آمده : ملعون است ملعون كسى كه مرا در جمعى از مردم اسم ببرد . و توقيع ديگر چنين است ؛ حديث گفت ما را محمد بن
هامش
( 1 ) . وسائل الشيعه ، 11 / 491 باب 33 ح 23 .
( 2 ) . بحار الانوار ، 51 / 24 ذيل ح 37 .
( 3 ) . كشف الغمه ، على بن عيسى اربلى ، 3 / 265 .
( 4 ) . كمال الدين ، 2 / 482 باب 45 ذيل ح 1 .