وقتى به حاكم اطلاع دادند دستور داد او را بكشند ، ولى حاضرين پادرميانى كردند و گفتند : او پيرمرد سالخوردهاى است ، و آنچه بر سرش آمده برايش بس است و او را از پاى درمىآورد ، او را رها كن كه خواهد مرد و ديگر خونش را به گردن مگير ، آنقدر اصرار كردند تا حاكم از كشتن او صرفنظر كرد .
صورت و زبانش باد كرده بود ، بستگانش آمدند و او را در حال مرگ به خانه بردند و كسى ترديد نداشت كه او همان شب خواهد مرد .
بر خلاف انتظار فرداى آن شب كه مردم براى اطلاع از وضع او رفتند ديدند در بهترين حال و وضع نماز مىخواند ، دندانهايش به حال سابق برگشته و جراحتهايش التيام يافته و اثرى از آنها باقى نمانده ، و پارگى صورتش رفع گرديده است ، مردم تعجب كردند و ماجرايش را پرسيدند ، گفت : من مرگ را ديدم ، زبان سخن گفتن هم نداشتم كه از درگاه خداوند متعال حاجتى بخواهم ، لذا در دل دعا مىكردم و به مولى و آقايم حضرت صاحب الزمان عليه السّلام استغاثه نمودم . چون شب فرارسيد ناگهان ديدم خانهام پرنور شد و ناگاه ديدم مولايم صاحب الزمان عليه السّلام دست مباركش را بر صورتم كشيد و به من فرمود : بيرون برو ، و براى عائلهات كار كن كه خداوند متعال تو را عافيت داد ، پس به اين وضعى كه مىبينيد شدم .
شيخ شمس الدين محمد بن قارون - نامبرده - گفت : به خداى متعال قسم كه اين ابو راجح خيلى لاغر و كمبنيه و زردرو و زشت و كوتاهريش بود ، من هميشه به حمامى كه او در آن بود مىرفتم ، و پيوسته او را بهاينحال مىديدم ، ولى پس از آن جريان از كسانى بودم كه بر او وارد شدم ديدم نيرويش زياد شده و قامتش راست گرديده و ريشش بلند و صورتش سرخ شده و انگار به سن بيست سالگى برگشته ، و پيوسته دراينحال بود تا اينكه وفات يافت . . . . « 1 »
حكايت دوم : همچنين در بحار از همان كتاب نقل كرده كه مؤلف گفته : يكى از افراد مورد اطمينان اين جريان را برايم گفت ، البته اين خبر نزد بيشتر اهل نجف اشرف مشهور است ، قضيه چنين است :
خانهاى كه در اين وقت - يعنى سال هفتصد و هشتاد و هفت - من در آن ساكن هستم ملك مردى از اهل خير و صلاح به نام حسين مدلّل بوده است ، و محلّى كه گذر سرپوشيدهاى تا
هامش
( 1 ) . بحار الانوار : 52 / 70 .