تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكيال المكارم في فوائد دعاء للقائم ( ع ) ( مكيال المكارم در فوائد دعا براى حضرت قائم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
سپس به سوى مقام شريف رفتم ، هنگامى كه داخل شدم روشنايى عظيمى ديدم ولى هيچ چراغى به چشمم نخورد ، اما از انديشيدن در اين باره غفلت داشتم ، سيد جليل با هيبتى در لباس اهل علم ديدم كه ايستاده نماز مىخواند ، دلم به وجود او آسايش يافت ، پنداشتم از زائرين غريب باشد ، چون با اندك تأملى چنين دانستم كه او از ساكنان نجف اشرف است . به زيارت مولى حضرت حجّت عليه السّلام مشغول شدم و نماز زيارت را خواندم وقتى فراغت يافتم خواستم دربارهء رفتن به مسجد كوفه با او سخن بگويم ، ولى هيبت و بزرگى او مرا گرفت ، به بيرون مقام نگاه مىكردم و تاريكى شديد و صداى رعدوبرق را مىديدم و مىشنيدم ، چهرهء گرامىاش را با رأفت و تبسّم به سويم گرداند و به من فرمود : دوست دارى به مسجد كوفه به روى ؟ عرض كردم : آرى سرورم ! عادت ما اهل نجف اين است كه هرگاه مراسم اين مسجد را انجام مىدهيم به مسجد كوفه مىرويم و شب را در آن مىمانيم چون ساكنين و خادم و آب دارد . برخاست و فرمود : برخيز باهم به مسجد كوفه برويم ، با او بيرون رفتم درحالىكه به او و نيكى صحبتش خوشحال بودم ، در روشنايى و هواى خوش و زمين خشك راه مىرفتيم ، و من از وضع باران و تاريكى كه پيش‌تر ديده بودم غفلت داشتم ، تا اين‌كه به آن مسجد رسيديم و آن حضرت - روحى فداه - با من بود و من در نهايت خوشحالى و ايمنى در خدمتش نه تاريكى ديدم نه باران . درب خروجى مسجد را - كه قفل بود - كوبيدم . خادم گفت : كيست كوبندهء در ؟ گفتم : درب را باز كن . گفت : در اين تاريكى و باران شديد از كجا آمدى ؟ گفتم : از مسجد سهله ، وقتى خادم درب را گشود به سوى آن سيّد جليل ملتفت شدم ولى او را نديدم و ناگهان همه‌جا تاريكى شديد بود و باران خوردم ، شروع كردم صدا كردن : آقاى ما مولانا بفرماييد درب باز شد ، و به پشت سر در جستجوى او برگشتم و صدا مىزدم ، ولى اصلا كسى را نديدم و در همان مقدار كم هواى سرد و باران ناراحتم كرد . داخل مسجد شدم ، آن وقت از غفلت بيرون آمدم گويى خواب بودم و بيدار شدم ، خودم را ملامت كردم بر عدم تنبّه با آنچه از معجزات مىديدم و از آن غفلتى كه مرا فراگرفته بود ، آن روشنايى عظيم را كه در مقام شريف ديدم با اين‌كه چراغى نبود كه اگر بيست چراغ هم بود آن روشنايى را نداشت ، و يادم آمد كه آن سيّد جليل مرا به اسم خواند با اين‌كه من او را نمىشناختم و قبلا نديده بودم ، و نيز به ياد آوردم كه من در مقام كه بودم به فضاى مسجد نگاه مىكردم