بسازد و پايههاى آن را بنا نمايد ، و به مردم محل عبادت و مناسكشان را ارائه دهد . پس ابراهيم و اسماعيل خانهء كعبه را هرروز به مقدار يك ساق مىساختند تا به جايگاه حجر الاسود رسيدند .
حضرت باقر عليه السّلام فرمود : پس در اينجا كوه ابو قبيس او را ندا كرد كه تو نزد من امانتى دارى ، آنگاه حجر الاسود را به ابراهيم داد و آن حضرت آن را در جاى خودش نصب كرد . « 1 »
قائم عليه السّلام نيز مانند آن را دارد . در بحار از حضرت ابو عبد اللّه صادق عليه السّلام مروى است كه فرمود :
هرگاه قائم عليه السّلام بپاخيزد ، مسجد الحرام را منهدم مىكند تا به اساس آن برساند و مقام ابراهيم را به جايى كه در آن بوده بازمىگرداند . . . « 2 »
و در خرايج ، از ابو القاسم جعفر بن محمد بن قولويه مروى است كه گفت : در سال سيصد و سى و هفت به قصد تشرّف به حج به بغداد رسيدم ، آن سال بنا بود قرامطه حجر الاسود را به جايگاهش بازگردانند ، و بيشترين كوشش من براى آن بود كه به كسى كه حجر الاسود را در جاى خودش نصب مىكند دست يابم ، زيرا كه در كتابها خوانده بودم كه آن را جز حجّت زمان كسى نمىتواند به جاى خود نصب نمايد - چنانكه در زمان حجّاج امام زين العابدين عليه السّلام آن را در جاى خود قرار داد - ولى به بيمارى شديدى دچار شدم كه از آن بر خود ترسيدم ، و با آن حال نتوانستم به سفر خود ادامه دهم ، و مىدانستم كه ابن هشام به مكه سفر مىكند ، لذا نامهاى نوشتم و مهر كرده ، به او سپردم . در آن نامه از مدت عمرم پرسيده بودم كه آيا مرگ من در اين بيمارى است يا نه ؟ و به ابن هشام گفتم : سعى من بر اين است كه اين نامه به دست كسى كه حجر الاسود را به جاى خودش نصب مىكند برسد ، من تو را براى اين كار فراخواندم .
ابن هشام گويد : وقتى به مكه رسيدم و موقع جاىگذارى حجر الاسود فرارسيد ، به خدّام حرم پولى دادم كه در آنوقت معيّن بگذارند جايى باشم كه ببينم نصبكنندهء آن كيست ، و آنها را با خود همراه كردم تا ازدحام جمعيت را از من دور سازند ، ديدم هركس خواست حجر را در جايش نصب كند نمىتوانست و حجر الاسود قرار نمىيافت و مىافتاد .
پس جوانى گندمگون و خوشصورت آمد ، آن را گرفت و در جايش قرار داد ، آنچنان بند شد كه انگار اصلا از آنجا كنده نشده بود . فريادهاى مردم به خاطر آن بلند شد و آن جوان رفت كه از در خارج شود ، من از جاى خود برخاستم به دنبالش رفتم ، مردم را از راست و چپ كنار
هامش
( 1 ) . البرهان : 1 / 153 .
( 2 ) . بحار الانوار : 52 / 638 .