در سال آن واقعه من با زائران به شهرى كه هركس آن را مىبيند مسرور شود ، آمدم .
ديدم جوانى از چين در آنجا است ، كه همنام امام هدايتكننده ( مهدى عليه السّلام ) است .
اين جوان هرگاه مىخواهد سخن بگويد اشاره مىكند ، و آنچه در دل دارد به همين وسيله اظهار مىنمايد .
بيمارى ، زبانش را به بند كشيده بود و از ديدگانش اشكها روان ساخته بود .
جوان به كنار در سرداب كسى آمد كه همهء مردم از آن در به اميدشان مىرسند .
با بىزبانى مىخواست زيارت كند ولى دلش تاب نمىآورد .
شروع كرد شرح حال خودش را روى ديوار نوشتن كه : من شفا مىخواهم .
من التماس دعا و زيارت دارم از هركس اين نوشته مرا مىخواند .
شايد زبانم به حالت اوّل برگردد و با زبانم زيارت و دعا بجاى آورم .
كه ناگاه مردى را در حال آمدن ديد كه بعضى از افراد باتقوا او را مىبينند .
بهترين كتابها را زير بغل دارد و از همان جايگاه غيبت برون آمد .
جوان اشاره كرد كه دعا كن آنچه نوشتهام و آن آقا هم دعا كرد .
سپس به يك سيدى كه نشسته بود سفارش كرد كه براى اين جوان دعا كنيد .
آن سيد از جاى برخاست و دست جوان را گرفت و او را به جايگاه غايب شدن امام زمان - عجّل اللّه فرجه الشريف - برد .
و به صفّهاى [ جايگاهى بلندتر از زمين و اتاقگونه ] كه روشنايى چشم است آمد .
و ديگرى چراغى روشن كرد و آن را به كنار دهان جوان آورد تا بداند كه زبانش به حركت آمده است .
پس آنجا جوان به دعا و استغفار مشغول شد درحالىكه چشمانش غرق در اشك بود .
آنگاه به قصد خواندن نماز شد درحالىكه قلبش از شفا يافتن مطمئن بود .
آرى خداوند زبانش را باز كرده بود ! و آن نماز را با تمام شرايط خواند .
مؤلف گويد : امثال اين واقعه بسيار است كه از بيم طولانى شدن مطلب آنها را نياوردم ، شايد جاهاى ديگرى بعضى از آنها را ياد كنم .
6 - قضاوت آن حضرت عليه السّلام به حق
مطالبى در اين باره در حرف « ح » گذشت و در بحار از دعوات راوندى از حسن بن طريف روايت است كه گفت : به حضرت ابو محمد امام حسن عسكرى عليه السّلام نوشتم و دربارهء قائم عليه السّلام پرسيدم كه چون بپاخيزد در ميان مردم به چهچيز قضاوت مىكند ؟ و مىخواستم دربارهء علاج