انسانهاى بسيار صدق مىكند كلّى است ، ليكن از آن جهت كه موجودى است در ذهن يك شخص و قائم بر يك نفس واحد شخصى ( بدان وسيله از غيرمتمايز مىيابد ) و جزئى است ؛ پس انسان معقول ، هم كلّى و هم جزئى است .
پاسخ آن است كه در اين مورد تقابلى در كار نيست ، زيرا جهت در دو قضيه مختلف است . انسان معقول ، از جهت قياس با خارج كلّى است و از آن حيث كه كيف نفسانى قائم به نفس انسان است بدون قياس با خارج ، جزئى است .
اشكال پنجم : ما ، محالات ذاتى مانند شريك بارىتعالى و اجتماع نقيضين و سلب شىء از نفس خود را تصور مىكنيم ، و اگر بر مبناى قول به وجود ذهنى ، اشياء به ذات خود در ذهن ما حاصل گردد ، لازمهء آن ، اين خواهد بود كه محالات ذاتى داراى وجود و ثبوت باشد .
پاسخ آن است كه آنچه در ذهن ما قرار مىگيرد مفاهيم اينگونه امور است به حمل اولى نه مصاديق آن به حمل شائع . يعنى شريك بارى در ذهن ما به حمل اولى ، شريك بارى است و گرنه به حمل شائع ، ممكن و كيف نفسانى و معلول و مخلوق بارى تعالى است . « 1 »
هامش
( 1 ) . وقتى گفته مىشود ، اجتماع نقيضين ، و شريك بارىتعالى ، ممتنعالوجود است ، و از طرفى از شىء معدوم و ممتنع خبر نمىتوان داد ، اين سؤال پيش مىآيد كه همين خبر « از ممتنع و معدوم خبر نمىتوان داد » خبر از چيست ؟
پس بايد ، اجتماع نقيضين و ساير محالات در ذهن موجود باشد و البته چنين نيز هست .
اما اين مطلب براى بسيارى اين اشكال را ايجاد كرده است كه اگر مثلًا اجتماع نقيضين در ذهن وجود دارد پس وجود و تحقّق آن در خارج محال است و در ذهن نه فقط ممكن بلكه واجب است ، ( زيرا پس از اين خواهد آمد كه هيچ چيز تا واجب نباشد موجود نمىشود و چون اجتماع نقيضين در ذهن وجود دارد پس واجب است ) .
در اينگونه موارد غالباً بين مفهوم و مصداق خلط مىكنند ؛ چون مصداق محالات عقلى ، مانند شريك بارى و اجتماع نقيضين و ارتفاع آن ، در ذهن نيز صورتپذير نيست ، بلكه آنچه در ذهن است شريك بارى است به حمل اولى ، يعنى حمل مفهوم بر خود ، نه به حمل شايع . براى اطلاع بيشتر رجوع شود به درّة التّاج ، ص 77 ، بخش منطق