تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
اما پاسخى را كه به آن داده‌اند ، مبنى بر اين‌كه : محلّى كه صور در آن انطباع مىيابد به بىنهايت قابل تقسيم است دليل قانع‌كنندهء درستى نيست ، زيرا كف دست ، هر چند به بىنهايت قابل انقسام باشد ، باز هم ظرفيت گنجايش كوه را نخواهد داشت . پاسخ درست در دفع اشكال آن است كه : صور علميّهء جزئى - چنان‌كه پس از اين خواهد آمد - غيرمادى ، بلكه مجرّد از نوع تجرّد مثالى است كه در آن آثار ماده ، از ابعاد و اشكال و رنگ‌ها ، همه هست ، اما خود ماده نيست ، انطباع از ويژگىهاى ماده است و در مجرّدات ، انطباع صورت‌پذير نيست . با اين توضيح ، اشكال ديگرى نيز مرتفع مىشود و آن اين است كه احساس و تخيّل بنا بر آنچه علماء طبيعى گفته‌اند بدين ترتيب حاصل مىشود كه صور اشياء با خصوصيات و نسبت‌هاى خارجى خود در اندام‌هاى حسّى وارد گرديده ، به مغز انتقال مىيابد ؛ سپس مغز در آن صورت‌ها بر حسب نوع و طبيعتى كه دارند تصرفاتى به عمل مىآورد ، آن‌گاه انسان از طريق مقايسهء بين اجزاء صورت ذهنى ، به خصوصيات و ابعاد و مقادير و اشكال آن در خارج پى مىبرد . واضح است كه اين صورت‌ها با همهء ويژگىهايى كه دارد در مادّهء مغز انطباع مىيابد و طبعاً با ماهيات خارجى مباينت دارد . بنابراين ، وجود ذهنى و حضور ماهيات خارجى در ذهن ، وجهى ندارد . « 1 »
هامش
( 1 ) . در توجيهى كه بر اساس علوم طبيعى و تحقيقات علمى جديد از چگونگى حصول علم به عمل آمده و خلاصهء آن در متن حاضر درج گرديده است ، علاوه بر اقرار ضمنى به وجود ذهنى ، اقرار به تجرّد نفس نيز وجود دارد . هر چند كه ظاهراً اين نظريه در مقابل نظريّات متافيزيكى مربوط به مسئلهء علم و ساير مسائل روانى اقرار مىگيرد . توضيح اين‌كه ، انطباع يا نقش بستن داده‌هاى حسى به وسيلهء اعصاب در سلول‌هاى مغز ( هر چند كم و كيف آن هنوز براى دانشمندان روشن نيست ) حكايت از آن دارد كه انسان براى پى بردن به ماهيات واقعى اشياء خارج ، بر حسب معيارهاى خاصّى كه در مغز تعبيه شده است ، صورت‌هاى منطبع در مغز را به حقيقتى مطابق با واقع خارجى تبديل مىكند . يعنى انسان در پس آن صور و نقوش ، به تفسير و تبديل آنها مبادرت كرده ، پس از آن‌كه ذات و ماهيت شىء با تمام خصوصيات خارجى حاصل شد ، آن را به مخزونات علم خويش مىافزايد . اين ادراكات تا به مرحلهء كامل با ماهيات خارجى نرسيده باشد ، علم نخواهد بود . آيا مرحلهء تبديل و تطبيق صور و نقوش مغز به ذوات و ماهيات خارجى ، مهم‌ترين بخش علم ادراك نيست ؟ و آيا معنى اين سخن جز اين است كه انسان از داده‌هاى حوّاس و فعل و انفعالات مغز ، به‌عنوان وسيله‌اى براى وجود بخشيدن به ماهيات معلوم استفاده مىكند ؟ و سرانجام آيا اين همان وجود ذهنى نيست ؟ از اينها گذشته آيا همهء اين امور به‌طور دقيق و منظّم با اشراف و اشعار انسان صورت نمىپذيرد و آيا نقش انسان كه در پس همهء اين وقايع قرار دارد ، چيزى غير از حواسّ و مغز و اعصاب نيست ؟