است ، عبارت است از علم به حركت نه حركت علم يا صورتى كه از تغيير و تحوّل يك امر در متخيّله است ، علم به تغيير است نه تغيير علم . « 1 »
هامش
( 1 ) . در اينجا چند نكته قابل توضيح است . يكى مسئلهء تجرّد علم و ديگرى بيان اينكه علم به حركت و تغيير ، غير از حركت در علم و تغيير در آن است . ضمناً اشارهاى به اختلاف اساسى بين مكتب مادى و مكتب الهى - يا بر حسب نامى كه مرحوم مؤلّف رحمه الله و شارح مقالات فلسفى ايشان مرحوم شهيد مطهّرى براى مكتب فلسفى خود اختيار كردهاند - بين ماترياليسم و رئاليسم است . مسئلهء مجرّد بودن علم انسان از ماده يكى از مهمترين مستندات الهيّون در اثبات وجود عوالم ماوراء طبيعت است و اينكه وجود ، چنانكه ماده گرايان پنداشتهاند مساوى با ماده نيست .
سخن فلاسفهء الهى اين است كه در جريان مادى ، لااقل براى كسانى كه با علم و فلسفه سر و كار دارند اين مسئله قابل تحقيق است كه آيا خواص و مشخصات و حدود وجودى ماديات كه عبارت است از زمان و مكان و حركت و تغيير ، بر علم نيز قابل انطباق است يا نه ؟ البته جواب منفى است . پس يك نمونهء بارز از موجودات غيرمادى همين علم انسان است و به دنبال اين مسئله ، تجرّد نفس نيز قابل اثبات بلكه الزامى خواهد بود ؛ چون تجرّد همين است كه امرى دستخوش زمان و حركت نباشد .
مادهگرا مىگويد : همه چيز در حال تحوّل و تغيير است ، مغز انسان و قواى نفسانى او در حال دگرگونى است ، چگونه ممكن است علم ثابت و لايتغيّر باشد ؟ ما امروز مسألهاى را به شكلى خاص تصور مىكنيم و فردا علم ما تغيير مىكند و در آنچه به ذهن سپردهايم تحوّل ايجاد مىشود .
ظاهر اين سخن ، راستنما و فريبنده است ، ولى در عمق آن سادهانديشى كودكانهاى است كه نمونهء آن در ساير انديشههاى فلسفى ايشان فراوان به چشم مىخورد .
اما حقيقت مطلب اين است كه در علم تغييرى ايجاد نمىشود بلكه صورت جديدى در كنار صورت قبلى قرار مىگيرد و اينكه يكى از آنها ابطال مىشود يا كاملتر مىگردد به هيچوجه تغيير و تحول محسوب نمىشود . بلكه از ديدگاه ارزيابىهاى علمى از صحنهء عمل خارج مىگردد و گرنه در ذهن به حال خود باقى است . مثلًا ، شما امروز زمين را ساكن و خورشيد را به دور آن متحرك مىدانيد ، و فردا عكس اين براى شما اثبات مىشود و شما خورشيد را نسبت به زمين ساكن و زمين را بر گرد آن متحرك مىدانيد . اين بدان معنى نيست كه عمل ديروزى شما تغيير يافته و تبديل به علم امروزى گرديده است ، آن چنانكه در يك امر مادى مشاهده مىشود ؛ مثلًا ، طفلى نوجوان مىشود ، جوانى پير مىشود ، درختى شكوفه درمىآورد ، حيوانى مىميرد . بلكه صورت جديد وارد ذهن مىشود و در كنار صورت قبلى قرار مىگيرد ، و پس از ورود صورت جديد كه قاعدتاً بايد درستتر باشد ، صورت قبلى از حيطهء محاسبات علمى و تجارب علمى خارجى مىگردد و اين ، دخلى به تغيير علم ندارد .
مثال براى تغيير علم به معنايى كه تصور كردهاند چنين است كه شما بدانيد زمين ساكن است ، و بعداً اين صورتى را كه از زمين و سكون آن در ذهن شما وجود دارد تغيير كند و در مغز شما شروع به گردش نمايد ، چون علم شما نيز امرى است مادى .
بر اين اساس بيشتر ماترياليستها علم به حركات و دگرگونىها را با تغيير و حركت در علم اشتباه كردهاند ، آنچه ايشان مدعى آنند ، مادى بودن و تغيّر صور ذهنى اعم از عقلى و خيالى است ، اما آنچه واقعيت دارد ، علم بر تغييرات و حركات است .
اكنون در توضيح مطالبى كه در متن كتاب آمده است ، مبنى بر اينكه تغيير و تحول و يا تعاقب صور در عالم مثال مانند تعاقب آن در متخيله است ، و نه بهصورت تغيير و حركت در ماديّات ، اين نكته را مىافزاييم كه در متخيّلهء انسان ، صور گوناگون در پى يكديگر آفريده مىشوند و به وجود مىآيند ، و تغيير صور و دگرگونى احوال آن ، بهصورت تحول تدريجى و حركت در ماديّات نمىباشد