علم حصولى اثبات كرده است ، ثالثاً : لازمهء اين قول آن است كه وجود ذهنى ، بدون وجود عينى و مطابق خارجى تحقّق يابد ، كه اين خود مستلزم آن است كه ماهيات قبل از وجود خارجى خاص خود داراى وجود ديگرى باشند جدا از وجود حقتعالى ، و اگر خوب دقت شود اين نظريه با قول افلاطون يكى است . « 1 »
بايد دانست كه بيشتر متكلّمين داراى اين نظريهاند ، هر چند كه بر آن از اين جهت كه علم قبل از ايجاد را كلّى دانسته ، خرده گرفتهاند ؛ البته با اين پندار كه مقصود از كلّى در اينجا همان كلّى منطقى است كه در مبحث كلّى و جزئى از آن بحث مىشود ؛ در صورتى كه مقصود از كلّى در اينجا اين است كه علم تفصيلى قبل از ايجاد در مورد هر چيز چنان است كه قبل از وجود و بعد از آن بدون تغيير به حال خود باقى است .
9 . قول معتزله مبنى بر اينكه ماهيات اشياء در عدم داراى نوعى ثبوت است و علم حقتعالى قبل از ايجاد اشياء به آن تعلق مىگيرد . اشكال اين نظر آن است كه در مباحث وجود و عدم اثبات شد و آن اينكه عدم و معدوم داراى هيچگونه ثبوتى نيست .
10 . قولى است منسوب به صوفيّه كه براى ماهيات ، نوعى ثبوت علمى به تبع اسماء و صفات نزد حقتعالى قائلند ( اعيان ثابته ) كه علم حقتعالى قبل از ايجاد اشياء به آنها تعلق دارد .
اشكال اين قول نيز مانند قول مشّائون و معتزله آن است كه براى ماهيات قبل از وجود ، نوعى ثبوت قائل شدهاند و برهانهاى مبنى بر اصالت وجود و اعتباريّت ماهيات هرگونه ثبوت و وجودى را قبل از ثبوت عينى خاص ماهيات ،
هامش
( 1 ) . قول افلاطون اين بود كه علم تفصيلى حقتعالى از طريق علم به مثل نورى و عقول مجرده حاصل مىشود ، و حكماى مشاء معتقدند كه ماهيات اشياء قبل از ايجاد ، نوعى ثبوت و حصول دارند كه علم حقتعالى بر آن ماهيات كلّى علم حصولى دارد ، اما چنانكه مؤلّف رحمه الله يادآور شده است ، ماهياتى كه قبل از وجود خارجى براى حق حضور دارند ، با مثل نوريهء افلاطونى چندان فرقى ندارد ، صرفنظر از آنكه افلاطون لااقل براى مثل ، وجود نورى قائل شده و مشائون نوعى وجود خيالى و غيرحقيقى ، كه چنانكه گفته شد ثبوت ذهنى نيز نتواند بود