اشكال اين قول نيز خالى دانستن ذات متعال از علم به مادون معلول اول است ، در صورتى كه او وجود صرف است و ممكن نيست كمالى از ذات او خارج باشد .
7 . قولى است مربوط به حكماى متأخّر « 1 » كه گويند : حقتعالى نسبت به ذات خويش داراى علمى تفصيلى است و اين علم عيناً علم اجمالى نسبت به اشياء قبل از ايجاد است ، اما علم تفصيلى او به اشياء ، پس از وجود آنها براى او حاصل مىشود ، زيرا علم پس از وجود معلوم حاصل مىشود و تابعى است از معلوم ، و پيش از وجود عينى اشياء ، معلومى در كار نيست كه علم تفصيلى حقتعالى بدان تعلق گيرد .
در اين قول نيز همان اشكال اصلى ، يعنى تهى دانستن ذات حق از كمال علمى وجود دارد . به علاوه در اين نظريه ، علم ارتسامى و حصولى براى ذات متعال اثبات شده است ، در صورتى كه او مجرّد از ماده و مبرّا از علم حصولى است .
8 . قولى است منسوب به حكماى مشاء كه گويند : حقتعالى نسبت به ذات خويش علمى حضورى دارد و نسبت به اشياء ، علمى تفصيلى و حصولى ، كه قبل از ايجاد آنها از طريق حضور ماهيات اشياء با همان نظامى كه در خارج دارند در ذات او حاصل آمده است ، و حضور اين ماهيات در ذات او نه با وجود عينى و جزئى است بلكه به طريق ثبوت ذهنى و بهصورت كلّى است . معنى كلّى در اينجا عدم تغيير علم به تبع تغيّر معلوم است - و اين اصطلاحى است كه در مباحث علم بهكار مىرود - بنابراين ، علم تفصيلى حقتعالى از نوع علم عنائى است كه در آن ، حصول علمىِ معلوم ، حصول عينى آن را به دنبال دارد [ بدين معنى كه هرگاه نسبت به چيزى نزد عالم علم حاصل شد ، آن چيز وجود و عينيّت خارجى مىيابد ] .
اشكال اين نظريه ، مانند نظريّات قبلى در اين است كه اوّلًا : ذات متعال را از كمال علم تهى دانسته است ، ثانياً : براى حقتعالى كه هم در ذات مجرّد است و هم در فعل ،
هامش
( 1 ) منظور از حكماى متأخر ، فلاسفهء بعد از ابوعلى سينا و قبل از ملاصدراى شيرازى است ، از جمله ابوالبركات بغدادى