صفت مذكور ، و برهانهايى كه براى وحدانيّت حق اقامه شد آن را باطل مىسازد .
و اگر در وجود خود نيازمند به علت باشند از دو حال خارج نتواند بود ، يا علت آن ، همان ذات واجب است كه در آن حال ، ذات موجد و آفرينندهء آنها خواهد بود و متقدم بر آنها ، در صورتى كه خود فاقد آن صفات است و علت بايد واجد معلول خود باشد ، پس اين محال است .
و هرگاه علت موجدهء صفات چيزى جز ذات باشد ، واجب بالغير خواهد بود و وجوب غيرى بايد به واجب ديگرى منتهى گردد غير از ذات متّصف به آن صفات ؛ و برهانهاى توحيد ، همه اين نظريه را باطل مىسازد .
همچنين لازمهء اين عقيده آن است كه ذات واجب در اتّصاف به صفات خود نيازمند به ديگرى باشد ، در حالى كه نياز ، به هر صورت كه فرض شود ، با وجوب ذاتى وجود ، منافات دارد .
نيز ، مستلزم آن است كه واجب متعال فاقد صفات كمال در ذات خويش باشد و پيش از اين گفتيم كه ذات واجب ، هستى محض است و هيچگونه كمال وجودى را فاقد نيست .
قول سوم نيز كه منسوب است به كراميّه ، و گفتهاند : صفات حقتعالى حادث و زائد بر ذات اوست ، به اين دليل باطل است كه اگر چنين باشد ، آن صفات از ممكنات است و نيازمند به علت . اگر علت آن ، ذات باشد ، معنى آن اين خواهد بود كه ذات حقّ براى خود چيزى را ايجاد كرده است كه خود فاقد آن بوده و قبلًا گفته شد كه چنين امرى محال است . و اگر علت ايجاد آن غيرذات باشد در آن صورت ذات حق به معلوليت و امكان متّصف خواهد شد و فاقد بسيارى از كمالات وجودى خواهد بود كه محال بودن آن آشكار است .
لازمهء قول چهارم كه منسوب به معتزله است و گفتهاند : « ذات حق نايب مناب صفات خويش است » آن است كه ذات او فاقد برخى از كمالات وجودى باشد ، حال
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 477
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٤٧٧