تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 450

مساهمون:

ص٤٥٠
دارد و اين همان چيزى است كه ما در صدد اثبات آنيم . « 1 » تقرير ديگر اين برهان بنا بر اصالت وجود اين است كه ، حقيقت وجود كه هستى همه چيز به دو است و عين واقعيت و تحقق خارجى است حقيقتى است مرسل بدون قيد و حدّ كه عدم آن ممتنع است و نيستى در آن راه ندارد ، زيرا هر يك از دو امر متقابل ، ديگرى را نمىپذيرد . بنابراين حقيقت بىحدّ و شرطى كه نيستى آن امكان‌پذير نباشد واجب‌الوجود خواهد بود . پس وجود كه عين چنين حقيقتى است واجب بالذات است . « 2 » اكنون اگر ايراد شود كه : هرگاه به دليل اين‌كه نيستى بر هستى محال است ، نتيجه بگيريم كه « هستى » واجب‌الوجود بالذات است ، آن‌گاه هر ممكنى واجب بالذات خواهد بود ، زيرا هيچ وجودى عدم نمىشود و هر ممكن‌الوجودى نقيض عدم خويش است ، بنابراين هر ممكنى واجب بالذات است در حالى كه مىگوييم آنها ممكنند . براى رفع اين شبهه گوييم : اين در مورد وجودهاى ممكن درست است كه هر چند عدمشان ممكن نيست ، اما هرگز واجب بالذات نيستند ، چون ممكنات ، محدود به حدود ماهيات خود هستند و عدم آنها را مىتوان از حدود ماهوى آنها انتزاع كرد ؛ به همين جهت گفته‌اند : هر
هامش
( 1 ) . اين برهان از خود مؤلّف است . توضيح مختصر آن اين است كه وجود يا هستى ، آن واقعيتى است كه عدم را نقض و طرد مىكند و اين واقعيت كه نقيض عدم است و از نيستى ابا دارد و جز سوفسطى كسى منكر آن نيست از دو حال بيرون نتواند بود يا واجب است و يا ممكن ، و اگر ممكن باشد منتهى به واجب مىشود چون معلول است ( 2 ) . اين برهان از حكيم سبزوارى است در حواشى او بر اسفار . چكيدهء اين برهان نيز در واقع با برهان مؤلّف رحمه الله يكى است . او نيز گويد : اگر همهء حدود و قيود را از روى هستى برداريم و لباس ماهيات را از تن وجود خارج كنيم آنچه باعث تحقّق و واقعيت موجودات و كل جهان هستى است ، همان حقيقتى است كه در مقابل عدم قرار دارد و چنين حقيقتى مقابل خود را نمىپذيرد ؛ چنان‌كه هيچ‌يك از دو امر متقابل ديگرى را نمىپذيرد ، پس وجودش واجب است . ر . ك : اسفار ، ج 6 ، ص 16