تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 446

مساهمون:

ص٤٤٦
و ارادهء بدن ، او را از علومش غافل ساخته است ؟ ! اين دو با هم تناقض دارد . « 1 » البته اين سخن ، بنابر آنچه به افلاطون نسبت داده‌اند ، مبنى بر آن است كه نفس قديم زمانى است و علوم براى نفس ذاتى و قديم است و چون بعداً نفس به تدبير بدن گماشته شده و بدان تعلق تدبيرى يافته است ، اين كار او را از علوم مرتكز در ذاتش غافل ساخته است . ليكن اين سخن نيز درست نيست ، زيرا در علم النفس به ثبوت رسيده است كه نفس با بدن حادث مىشود يا آن‌كه پس از حدوث و با حركت جوهر تن ، نفس حادث مىگردد . شايد بتوان براساس قول به قِدم نفس علوم ذاتى آن را توجيه كرد ؛ بدين معنى كه مراد از قدم نفس را قِدم نشئهء عقلانى آن فرض كنيم كه متقدّم بر نشئهء نفسانى آن است . ليكن از اين نكته هم نمىتوان اين مطلب را اثبات كرد كه علوم فعلى انسان از طريق يادآورى علوم فراموش شدهء قبلى باشد ، نه از طريق انتقال فكرى از علل به معلولات يا از بعض لوازم به بعضى ديگر ، چنان‌كه قبلًا گفته شد .

فصل پانزدهم : تقسيمات ديگر علم

صدرالمتألّهين در اسفار مطالبى در اين زمينه بيان كرده است كه ملخّص آن بدين شرح است : « علم از نظر ما عبارت است از نفس وجود غيرمادى ، و وجود در اصل ذات ، يك طبيعت كلّى مانند جنس و نوع نيست تا به وسيلهء فصول به انواع منقسم گردد ، و يا به
هامش
( 1 ) . تناقض مطلب در اين است كه اگر تدبير بدن براى نفس امرى ذاتى است و علوم نيز ذاتى و فطرى است ، به چه دليل يك امر ذاتى امر ذاتى ديگر را از صحنه خارج مىسازد ؟ تعارض اشتغال به بدن و علوم ذاتى وقتى منطقى است كه يكى از اين دو ذاتى نباشد ، و چون تدبير بدن خاصهء وجودى و صفت ذاتى نفس است و نفسيّت نفس بدان بستگى دارد ، تعارض آن با علوم ذاتى امرى غيرمعقول است ، پس علم ذاتى وجود ندارد