مفهوم ذهنى ، يكى موضوع و ديگرى محمول - است . « 1 »
اكنون نفس مىتواند اين حكم را كه فعل او است ، تصور كند و مفهوم آن را بهطور مستقل در نظر گيرد و آن را از صورت رابطى خارج كند و در اضافه با موصوفش آن را تصور نمايد . بدين معنى كه ابتدا وجود مفهوم را بهصورت اضافى مورد نظر قرار دهد و پس از آن با حذف اضافه ، وجود را به تنهايى تصور كند .
با اين ترتيب مفهوم وجود از « حكم » انتزاع مىگردد و بر مصداق خارجى آن ، هر چند كه داراى حيثيت خارجى است و به ذهن درنمىآيد ، واقع مىگردد ، اما صدق اين مفهوم بر مصاديق خارجى وجود ، مانند صدق ماهيت بر افراد آن نيست .
پس از آنكه مفهوم وجود و مصاديق آن براى نفس انسان بهصورت علم حصولى معلوم شد ، آنگاه نفس مىتواند صفات و خواص ويژهء وجود مانند وجوب ، كثرت ، قوه ، فعل و غيره را از مصاديق آن انتزاع كند .
حال اگر نفس يكى از ماهيات موجود در خارج را از طريق احساس به گنجينهء خيال منتقل سازد ، سپس ماهيت ديگرى مغاير با آن را به ذهن انتقال دهد ، طبعاً اولى را عين دومى نخواهد يافت و آن دو را بر يكديگر منطبق نخواهد ديد . بنابراين هرگاه نفس ، آن دو صورت را حاضر نمايد ، فعلى را كه از آن به حكم تعبير كرديم و مبيّن اتّحاد دو مفهوم است انجام نخواهد داد ، اما همين كه درمىيابد حكمى را كه در مورد
هامش
( 1 ) . منظور اين است كه حكم ، كه فعل خارجى نفس است و در كليّهء قضاياى موجبه و سالبه و حمليه و شرطيه هست مانند انسان حيوان است ، و زيد ايستاده نيست ، از يك طرف فعلى است نفسانى و وجود خارجى نفسانى دارد ، مانند ساير حالات و افعال نفس چون اراده ، فكر ، تخيّل و امثال آن ، و از طرفى مانند علوم حصولى و صور علمى ، فاقد آثار خارجى است و تنها از خارج حكايت مىكند . حكايت آن از خارج نيز مانند ساير ماهيات نيست ، زيرا در عين آنكه از نسبت خارجى ميان موضوع و محمول حكايت مىكند ، خود امرى است ذهنى .
بنابراين نفس مىتواند از يك چنين پديدهاى كه يك واقعيت نفسانى است مفهومى انتزاع كند ( است و مترادفات آن مبيّن مفهوم اين حكم است نه خود حكم ) و با دقت در مفاهيمِ هست و نيست ، و تجريد آنها از موضوعات ، مفهوم كلّى وجود و عدم را تصور نمايد . براى تفصيل بيشتر رجوع شود به جلد دوم اصول فلسفه و روش رئاليسم