سخنان با خود تناقض دارد ، چنانكه مثلًا وقتى گفته مىشود : علوم نسبى است . اگر همين سخن هم سخنى نسبى باشد ، معلوم مىشود كه قول مطلقى نيز وجود دارد ، و بنابراين خود را نقض مىكند « 1 » اگر اين قول مطلق باشد ، معلوم مىشود بعضى از علوم انسان مطلق است و باز هم خود را نقض مىكند .
همچنين قول آنان كه مىگويند : علم كلّى وجود ندارد ، اگر اين قضيّه خود علمى كلّى باشد ، ناقض خويش است و اگر كلّى نباشد معلوم مىشود قول كلّى هم وجود دارد و باز هم خود را نقض مىكند .
به همين ترتيب « علم دائمى وجود ندارد » و « علم ضرورى وجود ندارد » اقوالى است كه خود را نقض مىكند .
البته در علوم عملى ( اخلاق و آداب و سياست ) نوعى از نسبيّت وجود دارد كه پس از اين به خواست خداوند متعال ، بدان اشاره خواهد شد .
فصل دهم : علم حصولى دوگونه است ، حقيقى و اعتبارى
علم حقيقى به مفهومى اطلاق مىشود كه در خارج همراه با آثار خارجى خود موجود باشد و در ذهن بدون آثار خارجى مترتّب بر آن ، مانند مفهوم انسان ، و لازمهء چنين مفهومى آن است كه با وجود و عدم نسبت متساوى داشته باشد و اين همان « ماهيت » است كه در پاسخ سؤال : آن چيست ؟ گفته مىشود .
هامش
( 1 ) . قضيهء : علوم نسبى است ، اگر خود مطلق باشد كه ناقض خويش است ، مگر آنكه گويندهء آن مدّعى شود كه همهءقضايا به جز اين يكى كه مطلق است ، نسبى هستند كه در آن صورت بايد ثابت كند اين سخن چه خصوصيتى دارد كه از ساير علوم مستثنى است . و اگر همين قضيّه هم قولى نسبى باشد ، معنى آن اين خواهد بود كه علوم در شرايط خاصى نسبى است و در همهء موارد نسبى نيست و باز هم ناقض خويش است .
در مورد قضيّهء : علم كلّى نيست ، نيز وضع همين است . در قضيّهء علم ضرورى نيست ، و علم دائمى نيست ، همه ، اگر خود كلى يا ضرورى يا دائمى باشند ، معلوم مىشود بعضى از علوم كلى و دائمى و ضرورى هستند ، از جمله خود اين قضايا ، و اگر اين قضايا نيز كلّى و دائمى و ضرورى نباشند ، پس همهء قضايا را در بر نتوانند گرفت