نيز كاشف حقايق خارجى نيستند ، پس از كجا معلوم شده است كه حقايق خارجى با آنچه حواسّ ما در مىيابد مخالف است ؟ در حالى كه فرض اين است كه همهء ادراكات ما بىواسطه يا باواسطه به حس مىانجامد ، و حسّ نيز راهى به خارج ندارد ؟ !
بنابراين ، سخن ايشان به سفسطه مىانجامد و سخن كسانى كه صور ذهنى را اشباح و علائم مادى امور خارجى مىدانند نيز به سفسطه منتهى مىشود . « 1 »
اين سخن نيز سفسطه است كه كسى بگويد : آنچه را ما علم مىشماريم گمانى بيش نيست و علمى كه مانع نقيض باشد نتواند بود ، زيرا همين مطلب كه مىگويد : آنچه را ما علم مىشماريم ، گمانى بيش نيست ؛ خود يك قضيّهء علمى است و اگر اين قضيّه نيز گمان بهشمار آيد ديگر اين مطلب را بهعنوان يك آگاهى درست افاده نتواند كرد كه :
علوم جز گمان چيزى نيست . بلكه گمان اين را القاء خواهد كرد كه علوم جز گمان نيست . دقت شود .
همچنين كسانى كه مىگويند علوم ما نسبى است و با اختلاف شرايط وجود ، تغيير مىيابد ، و هر علمى تابع شرايط خاصّى است ، بنابراين نه علم مطلق وجود دارد و نه علم دائم كلّى و نه علم ضرورى ؛ سخن ايشان نيز به سفسطه مىانجامد ، زيرا همين
هامش
( 1 ) . منظور اين است كه اگر در واقعنمايى علوم و كاشفيّت آن از خارج كوچكترين ترديدى راه يابد ، اعم از اينكه گفته شود : صور دريافتى از طريق حواسّ ، با واقعيت خارجى مخالف است . و يا گفته شود ؛ آنچه به وسيلهء حواس ادراك مىشود كاشف حقايق خارجى چنانكه هستند ، نيست ، و يا گفته شود ذهن و خارج با فعل و انفعال مشترك تصاوير ذهنى را به وجود مىآورند و بنابراين علم فرزند والدين حسّ و خارج است و تنها بخشى از حقيقت پدر و مادر خود را كشف مىكند نه همهء حقيقت را و يا گفته شود ذهن اشباح و علائمى را توسط حواس از خارج دريافت مىكند و بعداً بر اساس مقياسها و كليدهاى رمز ، آن رموز را كشف و تفسير و بزرگ و كوچك مىكند و يا گفته شود ذهن ، صور ادراكى حاصل شده به توسط حواس را همان حقيقت خارجى مىپندارد در صورتى كه صد در صد با آن مطابق نيست ، و امثال اين اقوال ، همگى منتهى به سفسطه مىشود و سفسطه يعنى اينكه انسان نمىتواند از جهان خارج علم مطابق با واقع كسب نمايد . نتيجهء اقوالى كه منحصراً ذكر شد - كه مفصّل آن بايد در آثار ايدآليستها و ماترياليستهايى كه در اين مسئله كمترين فرقى با ايدآليستها ندارند مطالعه شود - همه به سفسطه مىانجامد