البته بعضى از شكّاكان كسانى هستند كه بدون اطّلاع و استوارى در اصول منطقى و بدون تمرين در زمينهء استدلال و برهان ، به علوم عقلى پرداخته ، با اختلافات ميان فلاسفه و اهل نظر مواجه شده ، استدلال هر يك را در اثبات يا نفى يكى از طرفين نقيض ملاحظه كردهاند و چون به علت ناتوانى و قلّت بضاعت علمى و عقلى قادر به تشخيص حق از باطل نيستند ، دو طرف نقيض را مسلّم انگاشته و در نتيجه به منطق بدگمان شده و پنداشتهاند كه راهى براى دستيابى به واقعيت و ايمنى از خطاى انديشه نيست و به هيچوجه نمىتوان به چيزى چنانكه هست علم پيدا كرد .
اگر دقت شود در همين امورى كه ذكر شد ، علم يقينى و داورى قاطع شخص شكاك در موارد متعددى مانند تباين افكار صاحبنظران و اختلاف ادلّهء ايشان ، و اينكه يكى را بر ديگرى ترجيح نمىتوان داد و اينكه استدلال اساساً از كشف واقعيات عاجز است ، مشاهده مىشود .
چنين كسى را شايد بتوان با تعليم و توضيح منطق و حقايق مسلّم و با ارائه قضاياى بديهى كه به هيچوجه شكبردار نيست ، مانند اين قضيّه كه : هر چيزى خودش خودش است و نمىتوان آن را از خودش سلب كرد ، و نظائر آن علاج كرد . نيز بايد در تفهيم اجزاء قضايا به او مبالغه كرد و او را به خواندن علوم رياضى تشويق نمود .
دو گروه شكّاك ديگر ، علاوه بر آنها كه گفته شد وجود دارند . يكى آنان كه انسان و ادراكات او را قبول دارند و در چيزهاى ديگر دچار شكّ شدهاند .
گروه ديگر متوجه اين نكته شدهاند كه وقتى مىگويند « ما و ادراكاتمان » ، سخن ايشان متضمّن اعتراف به وجود انسانهاى ديگر و ادراكات ايشان است و بين اين علم و علم به امور و اشياء ديگر در كاشفيّت از خارج تفاوتى نيست ، از اينرو سخن خود را به من و ادراكاتم ، تبديل كردهاند .
اينگونه شكاكيّت نيز به اين دليل مردود است كه انسان برخى مواقع در بعضى از ادراكات خود خطا مىكند ، چنانكه باصره و لامسه و حواسّ ديگر گهگاه انسان را به
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 430
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٤٣٠