3 . تناقض ميان دو تصور به تناقض بين دو تصديق باز مىگردد ؛ مثلًا ، تناقض بين انسان و غير انسان ( لاانسان ) در حقيقت تناقض بين وجود انسان و عدم او است ، و مانند آن است كه بگوييم : انسان موجود است و انسان موجود نيست .
يادآورى
سوفسطى - كسى كه مطلقاً علم را انكار مىكند - قضيّهء اولى الاوائل ( امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين ) را تصديق نمىكند ، زيرا اگر اين قضيه را مسلّم بدارد ، به اين مسئله اعتراف كرده است كه از هر دو قضيّهء متناقض ، يكى راست و حقيقت است و اين خود اعتراف به وجود نوعى از علم است .
اكنون ، كسى كه در هيچ چيز علم يقينى ندارد و دچار شكّ است يا به اين اعتراف دارد كه دچار ترديد است و يا اعتراف ندارد . اگر اعتراف به آگاهى خويش از شكّاك بودن خود دارد ، در آن صورت نوعى از علم را قبول كرده است ، و چون اين علم را قبول كند ، به قضيّهء اولى الاوائل نيز خواه ناخواه اعتراف كرده است و در پى آن علم به اينكه : از هر دو قضيّهء متناقض ، يكى صادق است ، نيز پيدا خواهد كرد و اگر اين پذيرفته شد ، به علوم ديگر نيز ناگزير اعتراف خواهد داشت .
اما اگر از ابتدا به شكاك بودن خود نيز اعتراف نكرد ، و مدّعى بود كه نسبت به شكّ خود نيز علم ندارد و در هر چيزى حتّى شكاك بودن خود نيز شك دارد و به هيچ چيز علم جزمى ندارد ، در آن صورت بحث با او بىفايده و برهان براى وى بىاثر است .
چنين انسانى يا به اختلال مشاعر مبتلا است كه بايد به پزشك مراجعه كند و يا با حقيقت سر ستيز دارد و آنچه اظهار مىكند براى ابطال حق و فرار از التزامات آن است . در اين صورت شايسته است كه مورد ضرب و آزار قرار گيرد و از آنچه دوست دارد منع گردد و به آنچه اكراه دارد وا داشته شود ، زيرا براى او هر چيزى با نقيض آن مساوى است .