اينكه « حكم » را فعلى نفسانى معرفى كرديم كه توسط نفس در ظرف ادراك انجام مىگيرد بدين معنى است كه وقتى مىگوييم زيد ايستاده است ، نفس ما از راه احساس ، شىء واحدى را مىيابد كه همان « زيد ايستاده است » سپس با عمرو ايستاده برخورد مىكند و پس از آن با زيد غير ايستاده ؛ از اين مشاهدات حسّى توانايى آن را مىيابد كه زيد ايستاده را به دو مفهوم « زيد » و « ايستاده » تجزيه كند و آنها در مخزن ذهن يا حافظهء خويش ذخيره سازد . سپس هرگاه بخواهد از آنچه در خارج ديده و يافته است حكايت كند ، زيد و ايستاده را از خزانهء ذهن بيرون مىكشد و آن دو را كه دو مفهوم جدا از يكديگرند با هم يكى كرده گويد ، زيد ايستاده است . همين يكى ساختن است كه ما آن را حكم مىگوييم و بر آنيم كه فعل نفس ، يا جعل و ايجاد آن است و از خارج حكايت مىكند .
بنابراين حكم ، فعل نفس است و در عين حال از صورتهاى ذهنيهاى است كه از ماوراء خود حكايت مىكند و اگر آن را تصورى بدانيم كه از خارج وارد ذهن شده است ، در آن صورت قضيّه تمام و مفيد و به اصطلاح « يصحّ السكوت عليه » نخواهد بود ، چنانكه در يكى از دو جزء قضيّهء شرطيّه - مقدّم آن - چنين است .
نيز اگر حكم ، توسّط نفس ، اما بدون كمك و استمداد از خارج ايجاد مىشد ، از خارج حكايت نمىكرد . [ پس از اين در اين مورد تفصيل بيشتر خواهد آمد ] .
از آنچه گذشت روشن شد كه هر تصديقى متوقف بر بيش از يك تصور است و هيچ تصديقى بدون تصور امكانپذير نيست .
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 426
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٤٢٦