تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣
اگر گفته شود : به فرض اين‌كه صور كلّى عقلى ، از ناحيهء افاضهء جوهرى مفارق بر نفس درآيد چنان‌كه برهان مذكور آن را اثبات كرد ، ليكن به چه دليل همهء صور عقلى را به يك عقل مفارق نسبت مىدهيد كه واحد شخصى است ؟ چرا به عقول مفارق متعدّد نسبت داده نشود ؟ به‌طورى كه هر صورت عقلى را به يك عقل با ماهيت خاصّ ، اسناد دهيم و يا هر دسته از صور عقلى را به يك گروه از عقول منتسب بدانيم . گوييم : دليل آن اين است كه طبق آنچه قبلًا در جاى خود اثبات گرديده است هر يك از انواع مجرّدات در وجود خارجى ، منحصر در يك فرد است . لازمهء اين مطلب اين است كه در سلسلهء عقولى كه وجود آنها را برهان اثبات مىكند و وجود ماديات و آثار مادى به آنها استناد داده مىشود ، هر حلقه ، در حد خود نوع منحصر در فرد واحدى باشد و كثرت عقول تنها از جهت طولى باشد و سلسلهء عقول از اولين عقل صادر از مبدأ اول ، تا آخرين آنها كه به ماده و ماديات منتهى مىگردد مترتب بر يكديگر تنظيم يافته باشد . بنابراين استناد ماديات و آثار مادى به نزديك‌ترين عقل از سلسلهء عقول طويله كه علل فاعلى همهء اشياء به‌شمار مىروند ، امرى است ثابت و اين همان عقل است كه حكماى مشّاء آن را عقل فعّال مىنامند . حكماى اشراقى علاوه بر عقول طوليّه عقول عرضيه‌اى نيز اثبات كرده‌اند كه ارباب انواع مادى هستند ، ليكن ايشان وجود هر يك از انواع موجودات را با همهء افراد و كمالات نوعى آن ، به رب آن نوع و مثال آن ، استناد مىدهند . « 1 »
هامش
( 1 ) . اين عقول عرضيه كه ارباب انواع موجودات مادى است ، همان مُثل افلاطونى است كه هر نوع با افراد و آثار و صفاتش ، به يكى از عقول به‌نام رب و مثال خود منسوب است ، اما ويژگى اصلى قول اشراقيون ، بالاخص شيخ اشراق ، چنان‌كه در متن پيداست اين است كه حكماى اشراقى از آن‌جا كه به اصالت ماهيت و اعتباريت وجود قائلند ، وجود و ماهيت را در كليّهء انواع مادى فعل ارباب انواع و عقول عرضى مىدانند ، در صورتى كه با اصالت و وحدت وجود ، ديگر مُثل و ارباب موجد نوع نخواهند بود ، بلكه جهان مادى تحت تدبير و احاطهء آخرين عقل از سلسلهء طولى است