تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
خواهد بود . « 1 » اقتضاى حضور علم ، براى عالم آن است كه عالِم نيز داراى فعليت باشد و از جهت بعضى كمالات كه حصول آنها براى وى ممكن است ، ناقص نباشد . يعنى : موجود عالم بايد مجرّد از ماده و خالى از قوه باشد . بنا بر آنچه گفته شد تعريف علم چنين است : علم عبارت است از حصول امرى مجرّد از ماده براى امرى مجرّد از ماده . نيز توان گفت : حضور چيزى براى چيزى .

فصل دوم : اتحاد عالم و معلوم يا اتحاد عاقل و معقول

علم يك موجود به موجود ديگر ، حاصل شدن امر معلوم يا صورت علميّه است نزد عالم ، چنان‌كه گفته شد . حصول هر چيز يعنى وجود خاص آن ، و وجود شىء نيز به معنى خود آن شىء است ، پس علم ، همان معلوم بالذّات است و لازمهء حصول معلوم براى عالم و حضور آن نزد وى آن است كه عالم با معلوم خود متّحد باشد ، خواه معلوم حضورى باشد و خواه حصولى ، زيرا اگر معلوم حصولى ، يك شىء قائم به نفس باشد داراى وجود لنفسه خواهد بود و از آن نظر كه براى عالِم حضور و حصول يافته است بايد داراى وجود لغيره باشد و ممكن نيست كه وجود يك شىء هم لنفسه باشد و هم لغيره ، پس وجود عالم و معلوم يكى است . اما اگر معلوم ، امرى باشد داراى وجود لغيره ، يعنى وجودش در موضوع باشد و در عين حال براى عالم حضور و حصول يابد ، بايد عالم با موضوع آن متحد باشد ، و امرى كه وجودش لغيره است بايد با موضوع خود اتّحاد داشته باشد و در نتيجه آن نيز
هامش
( 1 ) . بديهى است كه اگر صور علميّه ، فعليت تامّ و خالى از قوه باشند - كه چنين نيز هستند - هيچ‌گونه تعلّقى به ماده نتوانند داشت ، زيرا ماده قوّهء محض است و امور مادى هيچ‌گاه خالى از قوه نيستند ، و در عالم اجسام هيچ‌گاه فعليت محض - چنان‌كه در صور علميه هست - وجود ندارد ؛ پس علم ، حصول مجرّد و حضور امرى بالفعل است