است و مثلًا نسبت صد به يك . « 1 »
بنابراين ، صورتهاى علميّه اعمّ از حسّى و خيالى در عين آنكه داراى مقدار و كميّت است ، در عالم نفس قائم به ذات خود و غيرمنطبع در بخشى از مغز يا امر مادى ديگرى است ، و به عرض انقسام محل نيز ، تقسيمپذير نيست .
اما اينكه در ذهن مىتوان به بخش خاصّى از يك صورت علمى اشاره كرد و آن را از ساير اجزاء آن جدا ساخت ، مثلًا به اجزاء خاصّى از شخص معينى كه صورتش در حسّ و يا تخيّل موجود است اشاره كرد سپس به اجزاء ديگر وى ، هيچگاه به معنى تقسيمپذيرى صورت علميّه نيست ، بلكه ، ذهن در اينگونه موارد ، از صورت اوليّه اعراض كرده ، و صورت ديگر را ايجاد مىكند .
اكنون كه صورت علميّه نه در بخشى از مغز و اعصاب انطباعپذير است و نه به عرض انقسام آنها قابل تقسيم ، پس ارتباط صور علميّه با بخش خاصّى از مغز و اعمال ويژهاى كه در هنگام ادراك در مغز و اعصاب صورت مىگيرد تنها نوعى ارتباط اعدادى و كمكى است ، يعنى اعمالى كه در مغز و اعصاب انجام مىگيرد براى آن است كه نفس ، استعداد و آمادگى آن را پيدا كند كه معلوم خاصى نزد وى حضور يابد و در عالم نفس ظاهر گردد .
هامش
( 1 ) . درست است كه در علم پزشكى و فيزيولوژى مغز و اعصاب ، براى هر يك از حواسّ و هر نوعى از ادراكات و بهطور كلى هر فعاليتى از انسان ، مركز خاصّى در مغز تشخيص داده شده كه با اختلال آن بخش ، فعاليت خاصّى از انسان متوقف مىشود ، اما هنوز نه در پزشكى و نه در روانشناسى مبتنى بر فيزيولوژى مغز و اعصاب ، چگونگى حضور و حصول صور در ذهن مشخص نگرديده ، كيفيت ضبط علائم و صور و محاسبههاى نسبى سريع و آنى كه سلولهاى مغزى نسبت بدان علائم و صور اعمال مىكنند ، همچنان در حيّز حدس و گمان باقى است .
حتّى اگر كار سلولهاى مغزى دريافت امواج باشد ، تبديل آنها به صور حقيقى قابل درك ، در صورت مادى بودن ، نيازمند محلّ است و تزاحم اشكال و صور پى در پى و انطباع آنها را در مادّهء مغز ، بهطور مشخص و روشن غيرممكن مىسازد . حتى اگر مقياس خاصى مانند يكهزارم و بيشتر يا كمتر در ضبط بهكار رود باز هم در مادّهء محدود مغز نمىگنجد ، پس صور علميّه پس از ورود به نفس ، ديگر مادى نيست