در علم حضورى نيز يا معلوم نفس عالم است ، مانند علم ما به نفس خود ، و يا اينكه معلوم چيزى است غير از نفس عالم كه سه حالت مىتواند داشته باشد . معلوم يا علت عالم است يا معلوم عالم و يا عالم و معلوم ، معلول علت ثالثى هستند .
اگر معلوم ، نفس عالم و ذات وى باشد ، پيداست كه عالم و معلوم يكى بيش نيست و اصلًا كثرتى در كار نيست تا اتّحاد بين آنها مصداق داشته باشد ، اما اگر عالم و معلوم علت يا معلول يكديگر باشند بىترديد بين آنها دوگانگى وجود خواهد داشت و يكى نخواهند بود ، زيرا در صورت وحدت علت و معلول ، لازم مىآيد كه يك چيز بر وجود خود هم متقدم باشد و هم متأخّر و اين به حكم ضرورى عقل ، محال است .
اما اگر عالم و معلوم ، معلول علت ثالثى باشند ، مغايرت آنها از حيث شخصيت وجودى امرى است واجب ، و اين مانع از اتحاد است .
از اين گذشته ، لازمهء اتحاد عاقل و معقول آن است كه همهء موجودات مجرّد ، و هر يك از آنها ، چه عاقل باشند و چه معقول ، يك موجود با يك شخصيت واحد بيشتر نباشد .
در پاسخ اين اعتراضات گوييم :
اشكالى كه به اتحاد عاقل و معقول در علم حصولى وارد شد منتفى است ، زيرا چنانكه گفتيم ، هر علم حصولى به علم حضورى منتهى گردد ، چون معلومى كه نزد عامل حضور مىيابد ، موجودى است مجرّد ، كه با وجود خارجى خود ، خواه لنفسه باشد و خواه لغيره ، در نفس عالم حاضر مىشود .
اما اشكالى كه بر اتّحاد عاقل و معقول در علم حضورى گرفته شد ؛ بايد دانست كه هر موجود معلولى داراى دو اعتبار است : يكى اعتبار آن بهصورت مستقل يعنى بدون در نظر گرفتن علت وجودى آن ، بدين اعتبار وجود معلول داراى ماهيت و موجود فى نفسه و طرد كنندهء عدم از ماهيت خود خواهد بود كه هم مىتواند موضوع قرار گيرد و هم محمول . اعتبار ديگر آن است كه موجود معلول از جهت رابطهاى كه
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 410
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٤١٠