دليل ديگر . اعراض خود از مراتب وجود جواهرند ؛ چه ، قبلًا گفته شد كه وجود فى نفسه اعراض از آنِ موضوعات آنها است . بنابراين تجدّد و دگرگونى اعراض جز از طريق تجدّد و دگرگونى موضوعات جوهرى آنها قابل توجيه نيست .
پس حركات عرضى خود دليلى است بر وجود حركت جوهرى .
از آنچه گفته شد مسائل متعددى روشن مىشود از جمله :
1 . صورتهاى جوهرى گوناگون كه يكى پس از ديگرى بر ماده درمىآيد در حقيقت يك صورت واحد جوهرى سيّال است كه بر ماده جريان مىيابد ، و موضوع آن ماده است كه توسط يك صورت در هر حال محفوظ و باقى است - چنانكه در مرحلهء اعراض و جواهر گفته شد . ما از هر حدى از حدود آن صورت سيّال واحد ، مفهومى مغاير با مفهوم منتزع از حد ديگر آن انتزاع كرده و آن را ماهيت نوعى خاصّى مىناميم كه با ساير ماهيات از حيث آثار وجودى متفاوت است .
حركت بهطور مطلق - هر چند خالى از شائبهء تشكيك نيست - عبارت است از خروج از قوه به فعل و سير از نقص به كمال . ليكن در جواهر مادى نوع ديگرى از حركت تكاملى و اشتدادى وجود دارد كه مادّهء اوليه را اوّلًا : بهسوى « طبيعت » سپس به نبات و پس از آن به حيوان و انسان متبدل مىكند . هر يك از اين حركات كه موضوع آن مادّهء اوليه است داراى آثار خاصّى است تا آنگاه كه حركت به فعليتى منتهى گردد كه در آن هيچ قوه نباشد . « 1 »
هامش
( 1 ) . در اينجا مؤلّف رحمه الله متذكر مىشود كه حركت بهطور مطلق ، اشتدادى و تكاملى است . يعنى همهء اقسام حركت كه در عالم وجود دارد خروج از قوه به فعل و سير از نقص به كمال است و موضوع همه نيز مادّهء اوليّه است . اين را همهء حكماى الهى و مادى قائلند ، هر چند كه اين دعوى خالى از قول به تشكيك در حركت نيست و لازمهء آن آن است كه سير از فعل به قوه و از كمال به نقص در عالم نباشد و اگر به ظاهر چنين چيزى ديده شود بايد آن را حركت عرضى دانست ، اما يك حركت اشتدادى و تكاملى در ماده وجود دارد كه آن را بهسوى طبايع و انواع اجسام و سپس به نيات و سپس به حيوان و سرانجام به انسان حركت مىدهد كه لااقل در مادهء موجود در زمين قابل شك نيست .
بديهى است كه اگر در تكاملى بودن بعض اقسام حركت ترديد باشد ، در اين حركت خاصّ ماده ، سير تكاملى قابل ترديد نيست . ( رجوع شود به اسفار و حواشى آن ، ج 3 ، ص 75 - 82 )