است ، اما به اعتبار وجود ناعت و لغيره داراى ماهيتى نيست . جواهر نيز به اعتبار همين وجود داراى ماهيت هستند نه به اعتبار وجود لنفسهء خود ، پس وقوع حركت در مقوله مانعى ندارد . « 1 »
بدين ترتيب جسمى كه در كم يا كيف خود تغيير مىيابد ، تغيير آن ، در ماهيت كم و كيف و يا تغيير در ماهيت جسم موضوع نيست بلكه تغيير در متكمّم و متكّيف يعنى نوع موجود از كم و كيف در جسم است .
پس منظور از اينكه گفتهاند تشكيك در عرضيّات است نه اعراض ، همين است كه گفته شد .
حال بايد توجه داشت كه وجود ناعت گرچه داراى ماهيت نيست ، اما چون با وجود فى نفسهء خود يكى است ، ماهيت وجود فى نفسه بدان نسبت داده مىشود .
هامش
( 1 ) . مسئلهء اصلى در اين مبحث ، چگونگى حركت در مقولات است . بدين معنى كه وقتى رنگ يا اندازهء يك جسم تغيير مىكند ، چگونه بايد آن را توجيه كرد ؟ اگر گفته شود در ماهيات رنگ تغيير ايجاد مىشود ، معنى آن اين است كه از رنگ بودن خارج شود و اگر براى رنگ يك ذات ثابت در نظر گرفته شود و تغييرات مداوم رنگ عارض بر آن ذات باشد لازمهاش آن است كه ماهيت رنگ ، يك ماهيت و ذات ديگرى غير از رنگ بودن داشته باشد . و اگر گفته شود در هر « آن » يك نوع خاص از رنگ مىرود و نوع ديگر بهجاى آن قرار مىگيرد ، آنچه آن انواع را به يكديگر متصل مىسازد كدام است ؟ اگر جسم را عامل وحدت اتصالى رنگهاى متغيّر بدانيم ماهيت جسم با ماهيت رنگ وجه مشتركى ندارد .
افراد زيادى در اين زمينه گفته و نوشتهاند و البته بسيارى از اين مطالب به اين باز مىگردد كه اصولًا حركت جوهرى را نشناخته و بدان معتقد نبودهاند . صدرالمتألّهين نيز كه خود كاشف حركت جوهرى است ، اينگونه مسائل را بر مبناى نظريّهء حركت جوهرى بهطور كامل توجيه نكرده است و گرنه از تكرار و توضيح آنها در اسفار بىنياز بود .
به هر حال مقصود از مطالب متن اين است كه ، سياهى مثلًا داراى ماهيتى است كه از وجود فى نفسه آن انتزاع مىشود كه همان سياهى است ، اما اين سياهى چون در اجسام ظهور دارد ، در هر جسم داراى وجودى است لغيره ، اما آن وجود لغيره ماهيتى غير از سياهى نيست بلكه همين ماهيت سياهى است كه در وجود خاص خود اكنون ديگر سياه نام دارد و تغيير آن يعنى ، سياهى در وجودهاى متعدد كه هر يك از آنها نوع جداگانهاى است و هر آنى يكى از آن تعداد نامتناهى وجود مىيابد و بر جسم طارى مىشود