متذكر مىشويم كه اجزاء و انقسامات حركت بالقوّه است نه بالفعل ؛ عيناً مانند كميّات متّصل قارّ ، همچون خط و سطح و جسم تعليمى . چون اگر انقسام آن بالفعل باشد ، اجزاء آن از يكديگر جدا خواهد بود و هر جزء به نوبهء خود وقوع دفعى خواهد داشت و در اين صورت حركت منتفى خواهد شد .
همچنين بايد دانست كه تقسيم حركت به اجزاء ، داراى حدّ معيّنى نيست و اگر در حدّ خاصّى متوقف باشد لازمهء آن اين خواهد بود كه حركت از اجزاء لايتجزّى تشكيل يافته باشد و بطلان جزء لايتجزّى پيش از اين به اثبات رسيد . « 1 »
از اينجا معلوم مىشود كه حركت داراى مبدأ و منتهى به معنى نخستين و آخرين جزء غير قابل تقسيم حركت نيست ، زيرا چنانكه گفته شد اين چنين جزئى دفعى الوقوع خواهد بود و با تعريف حركت كه سيلان وجود و تدريج است انطباق نخواهد داشت . « 2 »
بنابراين هنگامى كه حركت را از دو جانب به مبدأ و منتهى محدود مىكنيم منظور تحديد حركت از خارج آن است . بدين معنى كه حركت جوهر در جانب مبدأ به قوهاى مىرسد كه داراى هيچگونه فعليتى نيست جز قوه بودن و فعليت نداشتن ، كه همان مادّهء اوليّه يا هيولى باشد ، و در جانب انتها به فعلى منتهى مىشود كه قوهاى با آن نيست ، يعنى تجرّد از ماده . در اين مورد پس از اين توضيح بيشتر داده خواهد شد .
هامش
( 1 ) . در فصل چهارم از مرحلهء ششم همين كتاب جزء لايتجزّى ابطال گرديد ( ص 193 ) . آنچه در اينجا بدان استناد شده ، آن است كه اگر چيزى قابل تقسيم به اجزاء باشد قطعاً بايد انقسام آن تا بىنهايت ادامه يابد و به حدّ معيّنى متوقف نشود ، مگر آنكه آن شىء از اجزاء لايتجزّى تشكيل شده باشد كه در آن صورت انقسام در نقطهء معيّنى متوقف خواهد شد . حال از آنجا كه چنين چيزى در عالم وجود ندارد و موجودى به نام جزء لايتجزّى در هستى نيست ، پس حركت نيز اگر قابل تقسيم باشد هر قسمت آن به اجزاء بىنهايت قابل انقسام خواهد بود
( 2 ) . بايد دانست كه نه تنها ابتدا يا انتهاى حركت جزء حركت نيست ، بلكه طرف و كرانهء هر چيزى جزئى از آن بهشمار نمىرود . چنانكه نقطه كه دو سر خط است جزئى از خط نيست و يا خط كه حدّ نهايى و ابتدايى سطح است جزئى از سطح بهشمار نمىرود . بنابراين چيزى به نام اولين جزء يا آخرين جزء حركت وجود ندارد