و آنها نيز به همين ترتيب ، و تا بىنهايت ماده و امكان براى هر امر حادثى ضرورت مىيافت كه البته محال است .
نيز اگر ماده را حادث زمانى فرض كنيم همين اشكال پيش مىآيد يعنى براى هر فعليت آن ، مادهاى و امكانى ديگر لازم مىآيد تا بىنهايت ، و اين محال است . « 1 »
از آنچه گذشت روشن شد كه :
اوّلًا : نسبت بين ماده و قوهاى كه با خود حمل مىكند ، نسبت جسم طبيعى است و جسم تعليمى . « 2 » يعنى ، همچنان كه جسم تعليمى جسم طبيعى را تعيّن مىبخشد و از ابهام خارج مىسازد ، قوّهء يك شىء خاص و امكان يك صورت معيّن نيز قوهء مادهء خود را از ابهام خارج مىكند .
ثانياً : حوادث زمانى اگر از جواهر باشند از دگرگونى صورت و اگر از اعراض باشند از دگرگونى احوال جدايىپذير نيستند .
ثالثاً : قوه همواره قائم بر فعليتى است و ماده نيز هميشه قائم بر صورتى است تا موجوديت آن را حفظ كند . بنابراين به محض آنكه صورتى پس از صورتى حادث شد ، صورت جديد جاى صورت قديم را مىگيرد و ماده را قوام مىبخشد .
فصل دوم : تقسيم وجود به وجود بالقوّه و بالفعل
همهء انواع جوهرى كه در پيرامون ما است قابليّت آن را دارد كه دگرگون گردد و
هامش
( 1 ) . بر طبق رأى مؤلّف رحمه الله و اساتيد مكتب او ، ماده حادث زمانى نيست ؛ توضيح آن در مباحث بعدى خواهد آمد
( 2 ) . جسم تعليمى چنانكه در جاى خود گفته شد سه بعدى بودن شىء است بدين معنى كه وقتى گفته مىشود : خطداراى يك بُعد و سطح داراى دو بعد و جسم داراى سه بعد است ، جسم در اين صورت همان جسم تعليمى است ؛ مانند كره و مكعب و مخروط ، و جسم طبيعى بدون آن تعيّن خارجى ندارد . از اينرو ماده نيز اگر با قوهء معينى متعيّن نشود ، از ابهام بيرون نمىآيد و مثلًا تخممرغ اگر مادهء حامل امكان جوجه نباشد ، ماده مبهمى است . ر . ك : اسفار ، ج 3 ، ص 53 و حواشى علّامه بر آن