است و گرنه نسبت بين آن دو مرتبهء وجود منتفى بود . « 1 » در حالى كه فرض بر وجود نسبت است و زائل شدن نسبت خلاف فرض خواهد بود .
همچنين ، مقبول ، با وجود بالقوّه خود ، با قابل به يك وجود موجودند و اگر چنين نبود يكى از طرفين از آن ديگرى نبود ؛ يعنى در واقع نسبت ثابتى بين آن دو وجود نداشت و اين خلاف فرض است .
بنابراين وجود قابل و وجود بالقوّه و بالفعل مقبول ، كلًاّ يك وجود واحداست داراى مراتب مختلف كه ما به الاختلاف آن مراتب به ما به الاتفاق باز مىگردد و اين خاصّهء تشكيك است .
آنچه گفته شد دربارهء يك قابل و يك مقبول بود . حال اگر سلسلهء قابلها و مقبولها را از دو سوى امتداد دهيم حتى اگر تا بىنهايت از دو طرف ادامه يابد ، كه در هر حلقهء آن امكان فعليت تالى و فعليت امكان سابق آن وجود داشته باشد - چنانكه در سلسله امور حادث موجود در جهان خارج مىبينيم - در اين صورت هم ، كليّه قابل و مقبولهاى متناهى يا نامتناهى داراى يك وجود واحد مستمرّ خواهد بود كه در سراسر سلسله استمرار يافته ، داراى مراتب مختلف كمال و نقص و شدت و ضعف است .
بنابراين هرگاه اين وجود واحد مستمرّ ذو مراتب را به دو قسمت تقسيم كنيم در قسمت پيشين قوّهء قسمت پسين موجود خواهد بود و در قسمت پسين فعليت بخش پيشين . سپس اگر همان بخش پيشين را باز به دو قسمت تقسيم كنيم ، بخش پيشين آن حامل قوهء بخش پسين و بخش پسين داراى فعليت پيشين خواهد بود . هر قدر اين تقسيم تكرار شود و سلسلهء وجود واحد مستمر تجزيه گردد ، كار بر همين منوال
هامش
( 1 ) . قبلًا در مباحث وجود گفته شده است كه هرگاه بين دو موجود نسبت حقيقى برقرار باشد ، اتحاد آنها در وجودامرى است مسلّم ، مثلًا وقتى مىگوييم : انسان حيوان ناطق است ، وجود حيوان ناطق و انسان يكى است ، و با هر نسبت ثابتى اين وحدت برقرار است