ماده نسبت به آن نوع مادى كه از تركيب آن و صورت به وجود مىآيد - يعنى جسم - علت بهشمار مىرود ، زيرا وجود نوع مركب متوقف بر وجود ماده است . پس از آنجا كه جزئى از مركب است ، علت آن به حساب مىآيد - علت مادى - ، اما نسبت به جزء ديگر كه خود پذيرندهء آن است ، يعنى صورت ، ماده و معلول شمرده مىشود چون پيش از اين گفتهايم كه صورت براى ماده شريك علت است نه علت .
گروهى از طبيعيّون عليت را منحصر به ماده دانسته ، علل سهگانهء ديگر ( فاعلى ، صورى ، غائى ) را انكار كردهاند .
در ردّ قول ايشان گوييم : اولًا : ماده فقط داراى حيثيت قوه و قبول است و لازمهء اين صفت فقدان و نداشتن است و عقل حكم مىكند كه چنين موجودى به تنهايى نمىتواند به خود و چيزهاى ديگر فعليت ببخشد يا ايجاد نمايد ، زيرا ايجاد كردن و فعليت بخشيدن با داشتن ملازمت دارد . بنابراين راهى نمىماند جز آنكه ايجاد و فعليت بدون علت باشد كه البته محال است ؛ پس ماده نمىتواند علت همه چيز باشد .
ثانياً : در مباحث قبل به اثبات رسيد كه ، شىء تا واجب نشود به وجود نمىآيد .
حال از آنجا كه ماده تنها امكان و قبول است و جز قوه چيزى نيست پس شايستگى ندارد كه وجوب معلول كه منتزع از وجود آن است ، يعنى ضرورت و لزوم وجود معلول را بدان نسبت دهيم . « 1 »
هامش
( 1 ) . قبلًا ثابت شده است كه « الشىء مالم يجب لم يوجد » يعنى تا چيزى واجبالوجود نشود موجود نمىشود . اين وجوب وجود را از وجود شىء انتزاع مىكنيم كه اثر وجودى علت است ، يعنى اين وجوب از ناحيهء وجود است و وجود از ناحيهء علت . حال اگر فرض كنيم كه علت همه چيز ماده به تنهايى است و مىدانيم كه ماده خود چيزى جز امكان و قبول يعنى قوهء محض نيست پس وجوب وجود اشياء به كجا نسبت داده شود ؟ پاسخ آن است كه به چيزى وراء ماده