انديشه را ايجاب مىكند و فاعل مختار را به فكر و رويّت خاصى نيازمند مىسازد . اگر عوامل برانگيزنده و بازدارنده مختلف و فراوان نبود كمترين نيازى به انديشه نبود ، چنانكه در افعال صادر از ملكات و عادات چنين است .
گويندهاى كه مشغول سخن گفتن است حروف و كلمات را با وجود اختلاف اصوات و اشكال بدون فكر و تأمّل ، يكى پس از ديگرى ادا مىكند و اگر بخواهد در انتخاب حروف و كلمات انديشه و التفات نمايد به لكنت و قطع كلام دچار مىشود .
صاحبان حِرَف و صناعات نيز اگر در ضمن عمل به تأمّل و تفكر در هر حركت و فعل بپردازند كارشان به كندى و توقف مىكشد .
دليل دوم . در نظام طبيعت انواع فساد و تباهى و مرگ و شرّ و نابسامانى وجود دارد كه با نظم خاصّى در پى علل و اسباب معين به طرزى تخلّفناپذير ظهور و بروز مىكند كه هيچيك مقصود طبيعت نبوده ، و آثار ضرورى ماده است . به همين ترتيب ، انواع خير و منفعتى كه بر افعال طبيعت مترتب است ، نبايد غايت مقصود آن پنداشته شود بلكه هيچ انگيزهاى طبيعت را بهسوى اينگونه غايات سوق نمىدهد .
پاسخ اين اشكال اين است كه : آنچه از اينگونه شرور و آفات ناشى از عدم دستيابى فاعلهاى طبيعى به غايات ذاتى خود باشد ( كه قطعاً به علت انقطاع حركت و وجود موانع است ) مدّعاى خصم را ثابت نمىكند ، زيرا شرط توجه داشتن طبيعت به غايت ، رسيدن بدان نيست ، چنانكه در مورد امور باطل قبلًا گفته شد . « 1 » آنچه از شرور و مفاسد از اين قبيل نباشد بلكه بر اساس يك نظام دائمى و تخلّفناپذير ظهور كند ، با امعان نظر متوجه خواهيم شد كه خير اين امور در عين حال از شرّ آن بيشتر است ، و اينگونه شرور به تبع خير بسيار كه در وراء آنهاست غايت مقصود واقع
هامش
( 1 ) . منظور اين است كه وقتى گفته مىشود طبيعت و عوامل طبيعى گوناگون در فعل خود متوجه غايتى هستند ، حتماًنبايد رسيدن به غايت را در هر شرايطى ضرورى بدانيم ، زيرا ممكن است به علت عوامل گوناگون و تزاحم و تداخل حركات فعل خاصّى به غايت خود نرسد و ليكن اين امر غير از آن است كه طبيعت را فاقد غايت بدانيم