شد - اين است كه فاعل در فعل خود هيچ غايت ديگرى جز ذات خود ندارد ، و هيچ چيز او را بهسوى فعلى بر نمىانگيزد مگر ذات او . بنابراين ، غاياتى كه مترتب بر فعل است به تبع غايت اصلى ، غايت محسوب مىشود .
پس در مورد حقتعالى گوييم : او فاعلى است در فاعليّت خويش تامّ و كامل و او علت اولى است كه همهء علل به دو منتهى مىگردد ، و ذات متعالى او كه عين علم به نظام خير است ، غايت اصلى و نهايى ذات اوست كه فاعل هر خير و مبدأ هر كمال است .
البته نبايد بين اين سخن كه گفتيم فاعليّت فاعل متوقف بر علت غائى است و در آن مغايرت بين متوقف و متوقفٌ عليه آشكار است ، و اين سخن كه گفتيم غايت ذات واجب در افعال ، ذات متعالى اوست ، تناقضى تصور گردد . « 1 »
چون منظور از توقف و اقتضاء در اينجا معنى اعم آن است كه مقصود از آن ، مفهوم جدايىناپذيرى است ؛ « 2 » و چنانكه صدرالمتألّهين گفته است ، اينگونه تعبيرها از مسامحات اجتنابناپذير در سخن است كه براى تعليم و تعلّم علوم و فهم مطالب از آن گزيرى نيست . چنانكه مثلًا در تفسير و توضيح « واجب بالذات » گفتهاند : واجب
هامش
( 1 ) . در فصل يازدهم مرحله هشتم گفته شد مقصود از اينكه « علت غائى علت فاعليّت علت فاعلى است » آن است كه شرط متمّم براى فاعليّت فاعل است كه فعليت تأثير ، بر آن متوقف است . معنى اين سخن آن است كه تا غايت فعل نباشد ، فاعل به فعل نمىپردازد و انگيزهء انجام فعل را نمىيابد . به عبارت ديگر ، فاعليّت فاعل متوقف بر علت غائى است و يا ، علت غائى است كه اقتضاى فاعليت در فاعل مىكند ، و روشن است كه هر جا متوقف و متوقفٌ عليه و مقتضى و مقتضى ، در كار باشد دوگانگى و مغايرت حكمفرماست . پيداست كه اين مطلب با يگانگى غايت و ذات فاعل بهويژه در مورد حقتعالى كه غايت او عين ذات اوست تناقض دارد ، از اين جهت توضيح مىدهد كه مقصود از اقتضا و توقف ، جدايىناپذيرى است
( 2 ) . رجوع شود به فصل دوم ، مرحله چهارم ، ص 109 ، پاورقى 1 ، اقتضاء و استدعا ، به معنى اعم و اخص