3 . غايت هر چندبا نظر سطحى گاه به فاعل باز مىگردد و گاه به ماده و گاه به غير آن ، ليكن با توجه دقيق معلوم مىشود كه جز به فاعل به هيچ چيز ديگر مربوط نمىشود .
چنانكه اگر كسى به درماندهاى كمك مىكند كه او را خشنود سازد در واقع به او نيكى مىكند تا آزردگى و رنجى را كه از مشاهدهء وضع اسفبار آن شخص در نفس او به وجود آمده است بر طرف سازد ؛ پس در حقيقت مىخواهد ناراحتى خويش را درمان كند . نيز كسى كه به جايى مىرود تا استراحت كند در حقيقت مىخواهد نفس خويش را از رنجى كه به واسطهء خستگى تن به دو مىرسد آسوده سازد .
خلاصه آنكه ، فعل همواره با فاعل سازگار و مرضىّ طبع او است ، و همينطور غاياتى كه مترتّب بر فعل است خير و كمال فاعل محسوب مىشود .
اما اينكه گفتهاند : « عالى هيچگاه قصد سافل نمىكند و بدان كمال نمىيابد و از اينرو ارادهء عالى هرگز به سافل تعلّق نمىگيرد ، زيرا علت از حيث وجود و منزلت قوىتر و كاملتر از معلول و فعل خويش است » قابل قبول نيست ، زيرا چنانكه گفته شد ، فاعل از آن جهت خواهان فعل خويش است و آن را اراده مىكند كه فعل اثرى از آثار اوست . يعنى ارادهء فاعل در حقيقت به نفس او تعلّق مىگيرد و در حقيقت او خود را مىخواهد و خواست فعل و غايت آن ، جنبهء تبعى دارد .
بنابراين هنگامى كه فاعل تصور غايت كمالى مىكند ، در واقع نفس خويش را با صفت اقتضاء و سببيّت نسبت به غايت مشاهده مىكند . مثلًا شخص گرسنهاى كه ارادهء خوردن مىكند تا بدان وسيله سير گردد ، نفس خود را همراه با اقتضاى چنين فعلى كه غايت مطلوب را به دنبال دارد مشاهده مىكند . يعنى خود را بر حسب اقتضاء
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 324
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٣٢٤